پيرمرد فرياد به گريه گشود و هاى هاى همى گريست تا به زمين افتاد و اهل آن خانه از حالى كه بر آن پيرمرد رفت فرياد گريه سر دادند .
امام باقر عليه السّلام رو به او كرد و با انگشت خود اشكهاى مرد را از مژههايش مىزدود و آنها را پاك مىكرد ، سپس پيرمرد سر خود را بلند كرد و به امام عليه السّلام گفت : يا ابن رسول اللَّه ! خدا مرا قربانت گرداند دستت را به من بده ، امام عليه السّلام دست خود را به او داد و او دست امام عليه السّلام را بوسيد و بر دو ديده و گونهء خود نهاد و سپس شكم و سينهء خود را گشود و دست حضرت عليه السّلام را بر روى شكم و سينهء خود گذاشت و سپس به پا خاست و گفت : السلام عليكم ، و امام باقر عليه السّلام به دنبال او مىنگريست در حالى كه او در حال رفتن بود ، سپس امام عليه السّلام رو به حاضران كرد و فرمود : هر كه دوست دارد به مردى از اهل بهشت بنگرد به اين پيرمرد بنگرد . عتيبه مىگويد : من مجلس سوگوارى را همانند اين مجلس هرگز نديدم .
داستان روغن فروش
[ 31 ] امام صادق عليه السّلام فرمود : مردى بود كه روغن زيتون مىفروخت و پيامبر اكرم صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم را دوست مىداشت او هر گاه مىخواست دنبال كارى برود نخست پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم را ديدار مىكرد و اين شيوه از او شهرت يافته بود ، و هر گاه نزد رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم مىآمد آن حضرت صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم گردن مىكشيد تا آن مرد او را ببيند . يك روز خدمت حضرت صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم رسيد و حضرت صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم هم براى او گردن برافراشت و او به پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم نگريست و رفت و طولى نكشيد ، كه برگشت و چون پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم ديد كه او چنين كرد با دست به وى اشاره كرد كه :
بنشين . او در برابر پيامبر اكرم صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم نشست و حضرت صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم از او پرسيد : امروز كارى كردى كه پيش از آن نمىكردى [ يعنى زود برگشتى ] ، و او در پاسخ عرض كرد : اى پيامبر خدا ! سوگند به آن كسى كه تو را براستى و درستى براى هدايت مردمان برانگيخت ، يادت دل مرا فرا گرفته است ، تا جايى كه نتوانستم پى كارم روم و نزد شما بازگشتم .
پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم براى او دعا كرد و پاسخ خوبى به او داد ، و پس از آن پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم چند