بدست آيد صد عدد بگيرند و با پوست نيمكوفته كنند و اندر هفت من آب باران تر كنند ، پس بپزند تا به نيمه آيد و به دست بمالند و بپالايند و يك من شكر [ و ] يك من ميفختج برافكنند و به قوام آرند . شربت ، هفت درم با كشكاب .
اين شراب را دياقوذا گويند و ميفختج را به پارسى ميخوش و دوشاب [ يعنى شيرهء انگور ] خوانند .
[ 272 ] دوم ، آنكه حرارت مزاج دماغ نفسه بىآنكه از خارج مدد يابد موجب نزله و زكام شود بهر دو سبب : يكى آنكه هرگاه دماغ گرم شود ، رطوبت را به خويشتن كشد فزونتر از آنكه بگوارد . و دوم ، آنكه بر هر اندامى كه در وى نوعى از سوء مزاج پديد آيد ، ضعف در وى حادث شود و بدان سبب از هضم و تحليل مواد عاجز آيد . و هر چونكه باشد ، هرگاه رطوبات فزونى در دماغ گرد آيد ، قوت دافعه به جهد خود در دفع وى مىكوشد از اين مجرى و باشد كه در جميع بدن حرارت بود و ابخره متصاعد شود و حرارت مزاج دماغ اعانت كند . و علامتش همان قسم است كه در قسم اوّل گفته شد و عظم و سرعت و تواتر نبض و زردى قاروره شاهد بودن .
علاج : هرچه در اوّل گفته شد از تنقيه و تبديل مزاج در اينجا نيز همچنان است .
[ 273 ] سوّم ، آنكه از خارج سردى بر سر رسد . و اين ، چنان بود كه زمانى طويل در هواى سرد يا آب سرد سر را برهنه دارند ، يا پس از رياضت و گرمابه و از پس آنكه كارى كرده باشند وجود گرم شده باشد و مسامّ گشاده ، سر برهنه كند يا از گرمابه سر ناپوشيده به هواى سرد بيرون آيد تا بدين اسباب ، مسامّ بسته شود . و ظاهر است كه هرگاه پوست سر درشت شود و مسام وى بسته گردد ، ابخرهء معينه كه به تحليل مىرفتند به واسطه راه نايافتن و تحليل ناشدن متراكم مىگردند و رطوبات گشته [ و ] به سوى منخرين يا حلق فرو ريزند ؛ چنانچه ابخره كه از قرع به سوى انبيق متصاعد شود و رطوبت شده [ و ] فرو ريزد . و ايضا چون به سبب سوء مزاج بارد دماغ سرد مىشود و ضعيف مىگردد ، غذاى مقررى خود را نيز هضم نمىتوان نمود . پس بالضرور دافعهء آن فزونى را دفع مىكند على سبيل الفضله .
علامتش ، تقدم اسباب مذكوره است . و بايد دانست كه در زكام سرد از اسباب خارجى بود يا داخلى چشم و روى به رنگ خود مىباشد ليكن گرانى بيشتر كند . و آنچه
طب اكبرى ( فارسى ) — صفحة 155
مساهمون: مؤسسه احياء طب طبيعى
ص١٥٥