و كيف ، لهذا ارسطو طبيعت و ماهيت اين سه مقوله را منوّع و معيّن حركت مبهم ، و حركت مؤلّف از اجزاى شخصيهء وهميهء غير قارّهء آنها را حركت أينى و حركت كمى و حركت كيفى نام نهاد .
و چون اين دانسته شد گوييم : اما دليل بر اينكه اجزاى حركت أينى و مكانى ، بايد كه اجزاى وهمى غير قارّ كذايى باشد اين است كه گوييم خالى از اين نيست كه انواع و اشخاص اجزاى حركت أينى منطبق به بعد و مسافت تحقيقى مستقيمى ، مثلا انواع و اشخاص اجزاى وهميه متشخّص به حدود وهميّهء متصلّه در سطح محدود ما دام المتحرك متحركا فيه بشخصها [ يا ] باقى است در واقع و نفس الأمر ، كلّ واحد منها فى وقتها ، چنانكه بعضى گمان كردهاند ، يا باقى نيست . و اگر باقى است ممتازند از هم به امتياز واقعى ، يا ممتازند از هم به امتياز وهمى . پس اگر بشخصها باقى و ممتاز واقعى است ، لازم آيد كه شيئى كه تحقق و تشخص اجزاى او مشروط به محاذات و انطباق بل نفس محاذات و انطباق به اجزاى وهمى خاص مسافت باشد ، شرط مفقود و منقضى شود و مشروط باقى ماند ، هذا خلف و محال . و ايضا لازم آيد كه مجموع اجزاى حركت از بابت معدودات معروض كم « 1 » منفصل قارّ باشد نه معروض كمّ متصل غير قارّ ، هذا خلف آخر . و مع ذلك لازم آيد كه اجزاى حركت ازلى فلكى كه غير متناهى است از طرف ماضى ، موجود بالفعل باشد مترتّبا و اين محال است ، چنانكه مدلّل خواهيم گفت - إن شاء اللّه . و اگر بشخصها باقى و ممتاز وهمى است ، لازم آيد كه حركت يك امر متصلّى باشد تدريجى الحصول كه اجزاى او قارّ باشند نه غير قار ، چنانكه قائلين به وجود خارجى حركت قطعى گويند ؛ و از اين چند مفسده لازم آيد :
يكى آنكه لازم آيد كه شىء متحقّق و متشخّص به انطباق به اجزاى وهمى خاص بعد از انتفاى انطباق ، باقى باشد ، چنانكه گفتيم . و شيخ الرئيس از اين جهت ، حركت به معنى قطع را در طبيعيات شفا بديهى البطلان مىداند .
دويم اينكه لازم آيد كه حركت ازلى و ابدى فلك ، كأنّه معروض كمّ متّصل
هامش
( 1 ) . ( م ) : + كه .