[ شعرى از مرحوم اقبال لاهورى ]
پس چه بايد كرد اى اقوام شرق
آدميت زار ناليد از فرنگ * زندگى هنگامه برچيد از فرنگ
پس چه بايد كرد اى اقوام شرق ؟ * باز روشن مىشود ايام شرق
در ضميرم انقلاب آمد پديد * شب گذشت و آفتاب آمد پديد
يورپ « 1 » از شمشير خود بِسْمِل « 2 » افتاد * زير گردون رسم لا دينى « 3 » نهاد
گرگى اندر پوستين برّهاى * هر زمان اندر كمين برّهاى
مشكلات حضرت انسان ازوست * آدميت را غم پنهان ازوست
در نگاهش آدمى آبوگل است * كاروان زندگى بىمنزل است
هامش
( 1 ) . يورپ يعنى اروپا .
( 2 ) . بسمل حيوان سربريده را گويند .
( 3 ) . لا دينى به معنى بىدينى است .