[ 5404 ]
نمل :
به فارسى مورچه نامند و به تركى قارنيجه و انواع مختلف مىباشد : بزرگ سياه را برّى و كوچك را بلدى و كبارِ پرنده را طيار و سياه دست و پا بلند را نمل فارس نامند .
همهء آن با سمّيت و در سوم ، گرم و خشك و قوت شامّهء او غالب بر جميع حيوان است و طلاى مسحوق او مانع بر آمدن موى چون بار اوّل قلع كرده باشند به يك بار ماليدن رفع بروز آن مىكند و اگر موى را ديگر قلع كرده باشند محتاج به تكرار طلاى اوست و چون صد عدد مورچه مقابر را در نيم اوقيه روغن رازقى يا روغن زنبق كرده سه هفته در آفتاب بگذارند و طلاى آن بر قضيب و حوالى او به غايت محرِّك باه مأيوسين و رافع عنين و مورث صلابت و بزرگى قضيب و از مجربات دانستهاند .
خوردن آن موجب پيچش و كرب و مصلحش عسل است .
از خواص اوست كه اطعمه و غير آن و شيرينيها را در جايى گذارند و در حين گذاشتن ضبطِ نفس كشيدن كنند ، مادامى كه دست كسى به آن نرسد مورچه پيرامون او نگردد .
مهر يارس گويد كه چون مور را در روغن زيتون جوشانيده در گوش بچكانند رفع كرى و رياحين و طنين مىنمايد و طلاى مور مقابر را با سركه رافع خنازير و ضماد تخم او را با همه روغنها مسقط موى و مانع بر آمدن آن دانستهاند .
گويند چون از تخم او بخورند باعث تحريك رياح شكم به طرف اسفل به حدى گردد كه ضبط آن نتوان نمود و زيرهء كرمانى رافع آن است .
[ 5405 ]
نموس :
جمع نمس و آن ، حيوانى به قدر شغال و صورت او شبيه به دلق و رنگش مايل به زردى و با خطوط سياه . مانند ببر و مرغ و موش صيد مىكند و در حين مستى آواز او مانند گربه و در غير آن وقت به نهج ديگر است و تركان ما وراء النهر او را الآكنجه گويند و در بلاد مرو نيز يافت مىشود و سر او كم موى و بسيار چرب و مظنهء آن مىشود كه تدهين كرده باشند و نموست كه علتى است در سر ، بنا بر شركت اين صفت مسمى به اين اسم است .
« جالينوس » گويد كه طلاى پيهء او و به دستور موى سوختهء او با روغن رافع بهق سياه و جرب است . و « ارسطو » فرموده كه چون آفتاب در بيت خود يا در شرف باشد چشم راست او را گرفته با خرقه كتان بر صاحب ربع بياويزند رفع تب او مىشود و اگر چشم او را ببندند ، شب عود نموده مفارقت نمىكند . و « سقراطيس » گويد طلاى سرگين او با خردل