تخطي إلى المحتوى الرئيسي

رياض الادويه ( فارسى ) — صفحة 141

مساهمون:

ص١٤١
كرم‌هاى دراز و حبّ القرع را بكشد . محلّل آماس‌هاى بدن بود .

قشر الرّمّان

: به پارسى پوست انار ترش ، سرد و خشك است در دويم ؛ و شيرين ، سرد و تر است . بر ورم‌هاى گرم طلا كردن سودمند آيد . چون بپزند به آب برنج و جو سفيد كرده و بو داده و به آب آن حقنه كنند ، جهت سحج امعا و اسهال مفيد بود ؛ و چون به آب وى مضمضه كنند ، مقوّى دندان بود ؛ و اگر از آب آن استنجا كنند ، قطع خون بواسير كند . اگر ده درم از آن سفوف كرده و عقب آن آب گرم بياشامند ، كرم‌ها را به قوّت بيرون آرد .

قلقند

: نوعى از زاك است . لون او فيروزجى بود . گرم و خشك است در چهارم . حرارت وى در شكم مجفّف و اكّال بود و ناسور را سود دهد و منع رعاف كند و كرم گوش بكشد . مصلحش شكر است .

قيصوم

: بهترينش تازه بود . طبعش گرم است در اوّل و گويند در دويم ، و خشك است در اوّل . مسهل صفرا و [ كشندهء ] كرم‌هاست . گل وى چون سوخته ، بر داء الثعلب بمالند ، سود دهد و حيض براند و سنگ گرده و مثانه بريزاند و عرق النّسا را نافع بود ؛ و روغن وى انضمام رحم و عسر البول را مفيد آيد و چون با شراب بياشامند ، زهرها و گزيدگى عقرب و رتيلا را فايده دهد . شربتى يك مثقال تا دو درم ، و مضرّ است به شش ، و مصلحش شيح ارمنى است و گويند صمغ و كتيرا و خشخاش ، و بدلش در صداع بارد بابونه بود .

قصب

: به پارسى نى و به تركى قميش گويند . گرم و خشك است در اوّل . چون يك درم از خاكسترش كفه زنند و قدرى آب باديان عقب آن ميل كنند ، بول و حيض براند .

قطران

: نفط سياه است . بهترينش آن بود كه از درخت عرعر گيرند . گرم و خشك است در چهارم ، و گويند در سيوم . شپش و رشك را بكشد و جرب انسان و ذات الاربع را سودمند آيد و استسقا و دوالى و داء الفيل را نفع دهد و صداع سرد را مفيد آيد و دندان متحرّك را محكم گرداند ؛ و چون پيش از جماع بر قضيب مالند ، منع آبستن كند و چون زن لتهء شسته را بدان چرب كرده ، بردارد ، بچه بيندازد . مضرّ است به معده و منى ؛ و بدلش نفط و نيم وزن آن خلاف .

قطّن

: به پارسى پنبه و به هندوى روئين گويند . « 1 » طبعش به اعتدال نزديك است . چون بسوزند و نرم سوده بر جراحت پاشند ، خون از جراحت بازدارد ؛
هامش
( 1 ) . هندى آن « دوئى » و تركى « ماقوق » و به فارسى « پنبه » است . ( تطبيق نام‌هاى كهن گياهان دارويى 1 / 242 )
رياض الادويه ( فارسى ) — صفحة 141 | يوسف بن محمد بن يوسف الطبيب الهروي / سيد محمد نظرى