تخطي إلى المحتوى الرئيسي

رياض الادويه ( فارسى ) — صفحة 101

مساهمون:

ص١٠١
گوشت وى گرم و تر است در اوّل . جگر و معده را قوّت دهد و شكم براند و بدن فربه كند و سرفهء بلغمى را سودمند آيد ؛ و دانه‌اش سرد و خشك است در دويم . شكم ببندد و حدّت و سوزش خون را بشكند ؛ امّا محرق دم بود ، و مصلح وى خيار چنبر بود .

زبيب الجبل

: مويزك است ، و گفته شود .

زبد البحر

: به پارسى كف دريا و هندوى سمندربهين گويند . گرم و خشك است در دويم ، و گويند در سيوم . چون بسوزند و به حرير گذرانيده ، به آب صاف ضماد كنند ، داء الثعلب را نفع دهد و موى بروياند و خنازير و جرب و قوبا و بهق و هر علّت كه در سطح ظاهر جلد باشد ، دفع كند . چون به موم و روغن گل طلا سازند ، بشره را صاف كند و برص و كلف را ببرد ؛ و كف دريا را چنين سوزند كه در ديگ گل ناپخته نهند و سرش را به گل محكم كنند و زير آتش كنند تا پخته گردد ، پس بيرون آرند ؛ و مقدار مستعمل آن دانگى تا دو دانگ است . مضرّ است به سر و حواس ، و مصلحش كتيرا و گويند روغن كدو بود ، و بدلش حجر الفطور « 1 » و مغسول آن مانند اقليمياى مغسول است .

زبد

: به پارسى مسكه و به هندوى مكهّن نيوئيت و به شيرازى نمشك گويند ؛ و بهترينش آن است كه از شير گاوميش گرفته باشند و تازه بود . گرم و تر است در اوّل . چون بر بدن مالند ، بدن را فربه كند و جراحت اعصاب و ورم پس گوش و كش ران را نفع دهد ؛ و چون بدان حقنه كنند ، ورم‌هاى صلب را كه در رحم و امعا و انثيين باشد ، دفع كند و ريش روده را سودمند آيد و گوشت نو بروياند ؛ و اگر با عسل خلط كرده ، لعق كنند ، جهت خونى كه از شش حاصل شود و ذات الجنب و ريه را نافع بود و سرفهء خشك را سودمند آيد ، خاصّه با شكر و مغز بادام بخورند ؛ و از ادمان كثر آن احتراز كنند كه اسهال آرد و مرخّى معده و مغثّى است ، و مصلحش چيزهاى قابض است .

زباد

: عرقى است كه از ميان هر دو پاى جانورى كه مثل گربه است ، گيرند . طبيعتش گرم است در دويم ، و معتدل است در خشكى و ترى . صداع و درد شقيقه و زكام سرد را نفع دهد و خفقان و ضعف دل را دفع كند ؛ و زنى كه دشوار زايد ، چون نيم درم از او با يك درم زعفران در شورباى مرغ فربه حلّ كرده ، ميل نمايد ، زاييدن بر وى آسان گردد .
هامش
( 1 ) . س : حجر القيشور ( ؟ ) ؛ به قياس اصلاح شد ؛ حجر الفطور ، سنگى است به كف دريا مانند ، بر سر آب افتد . ( نزهه القلوب )
رياض الادويه ( فارسى ) — صفحة 101 | يوسف بن محمد بن يوسف الطبيب الهروي / سيد محمد نظرى