زبل الأطفال
: به پارسى گندگى طفلان گويند . چون خشك ساخته ، بكوبند و ببيزند ، به عسل سرشته ، بر گلوى صاحب خناق طلا كنند ، نفع تمام دارد ، خاصّه آنچه اوّل از اطفال بيرون آيد .
زبل اللقلق
: به پارسى [ سرگين ] لكلك خوانند . چون يك مثقال از او به مصروع دهند ، سودمند آيد .
زبل الجراد
: به پارسى سرگين ملخ گويند . چون بر بهق و كلف ضماد كنند ، مفيد آيد .
زبل الذّئب
: به پارسى سرگين گرگ خوانند . چون يك مثقال از او در ده مثقال عرق باديان حلّ كرده و صاف نموده ، نيم گرم بياشامند ، قولنج را بگشايد .
زبل العصفور
: به پارسى سرگين گنجشك خوانند . چون به آب دهن سرشته ، ضماد كنند ، قلع ثآليل كند .
زبل الحمام
: به پارسى سرگين كبوتر گويند . چون به سركه سرشته ، بر خنازير طلا كنند ، نفع تمام دهد ؛ و چون در آبى كه زبل الحمام را در او جوشانيده باشند ، نشينند ، عسر البول را سودمند آيد ؛ و چون دو درم سرگين كبوتر سرخ و سه درم دارچينى جداجدا كوفته و بيخته ، آميخته و به شربت سكنجبين بزورى سرشته ، ميل كنند ، سنگ گرده و مثانه را بريزاند .
زبل الفيل
: به پارسى سرگين فيل خوانند . چون بر صاحب تب كهنه بخور كنند ، نفع دهد .
زبرجد
: نوعى است از زمرّد . سرد است در دويم و خشك است در اوّل .
باصره را قوّت دهد .
زجاج
: به پارسى آبگينه گويند . گرم است در اوّل و خشك است در دويم .
چون بسوزند و كوفته و بيخته ، در چشم كشند ، بياض ببرد ؛ و طريق سوختنش اين است كه اوّل بكوبند و ببيزند و در كفچهء آهنين كرده ، بر بالاى انگشت افروخته گذارند و زمان زمان كفچه را حركت دهند تا متغيّر گردد ، پس بيرون آرند و به كار برند .
زدوار
: جدوار است ، و گفته شد .
زرنباد
: به هندوى كجور « 1 » گويند . طبيعتش گرم و خشك است در دويم . بادها را تحليل دهد و بدن فربه كند و قى باز دارد و شكم ببندد ، و مقوّى ارواح
هامش
( 1 ) . زرنباد ، عرق الكافور است كه به هندى « كچور » يا « كجور » گويند . ( تطبيق نامهاى كهن گياهان دارويى 1 / 161 )