و خاموشى و هيچ سخن ناگفتن و نفرت از آن سخت بد باشد خصوصا كه بيمار بسيار سخن بوده باشد .
و با خود نرم نرم سخن گفتن هم بد باشد .
و بسيار گفتن و به شتاب گفتن و تندى بسيار و ضجرت كردن خصوصا كه داب او نبوده باشد سخت بد بود .
و نام مردگان بردن و مردگان را آواز دادن نشان خلط سوخته بود در دماغ و بد بود .
بيست و ششم از اشتها و تشنگى .
اندر بيمارىهاى مزمن باطل شدن اشتهاى طعام به يك بار بد باشد و همچنين بسيار شدن تشنگى خصوصا كه زبان درشت و زرد و تيره و سياه بود بد باشد .
و همچنين غلبگى گرسنگى بهواسطه خبر دادن بطلان جوع و عطش در مرض بر فرومردن قوت حيوانى و دلالت غلبه آنها بر ابتدا علت جوع البقر و سوء القنيه .
بيست و هفتم از استفراغ .
هرگاه خلط مضر دفع شود نشان قوت مزاج و غالب شدن بر مرض بود خصوصا كه در اوقات بحران افتد و در غير اوقات بحران نشان غلبه خلط موذى و قوت طبيعت بود و اگر استفراغ خلط ديگر افتد نيك نباشد و اگر استفراغ خلطى افتد كه تمام ضد خلط مضر بود سخت بد باشد و اگر خلط مطلوب اندكاندك دفع مىشود نشان عجز طبيعت و دورى مرض بود .
بيست و هشتم از حال عرق .
سردى عرق در تبهاى حاره و گندگى و كمى آن و بىمحل آمدن سخت بد بود .
و غلبگى و زود زود آمدن در اول بيمارى بىمددى بد باشد و از بسيارى خلط خبر دهد .
و آمدن فراشا از پى عرق هم بد باشد .
و عرق بسيار كه تب بدان گسسته نشود و سبكى حاصل نيايد مضعف بود .
و عرق كه از پس آن بيمارى زياده شود سخت بد بوده باشد و اگر چه از همه تن آيد .
و بسيار بود كه عرق سرد و عام و غلبه با شدت حرارت نشان قرب موت بود .
و اندر امراضى كه با خلط غلبه بود عرق چون از سر و گردن بيشتر پديد نيايد بد باشد و سبب اكثر حالات عرق معلوم شده سابقا .
بيست و نهم از حال رعاف .
رعاف اندك بد بود و رعاف بسيار و سياه بدتر باشد .
و آمدن صفراى زرد و يا سبز به رعاف سخت بد بود و خبر دهد از بدحالى دماغ از صفرا .
و رعاف سرخ و در زرافشانى و غلبه اميدوار بود .
و آنچه به اول تيره باشد و به آخر صاف گردد هم نيكو بود .
و رعاف با بول صفرايى اندر تبهاى لازمه بد باشد .
سىام از حال براز و نفخ شكم .
سياهى و سبزى و غايت گندگى و چربى براز اندر امراض حاره نشان قرب موت بود .
و همچنين براز گنده و بدرنگ كه منفوخ بود و مطوس و براز زرد كه بسيار به زمين باز شود بد بود و