كندر به كف آور و بكوب و پس از آن * تخمير كنش به سركه عنصل و شهد
صفت سركه عنصل
صفت سركه عنصل بياز عنصل يك من ريزه كنند و در سايه بكذارند تا هفت شود پس بهشت من آب سركه كهنه آميخته دو ماه در آفتاب كرم بكذارند يا ريزه كرده در سركه بجوشانند تا مهرا شود صاف كنند و در شيشه نكاه دارند
بطلان الدوق
بطلان الدوق يعنى باطل شدن حتى كه مزه چيزها را دريابد چون از ماده سرد و تر بود علامتش رطوبت دهان و نرمى نبض و بىرنگى قاروره است
رباعيّه
هركاه كه حسّ ذوق باطل كردد * دريافتن هر مزه مشكل كردد
اخراج كنى چو خلط غالب ز بدن * انديشه مكن كه زود زايل كردد
ثقل اللسان
ثقل اللسان يعنى كرانى زبان چون از بلغم باشد
علامتش
علامتش عدم تشنكى و آب رفتن از دهان و سفيدى زبانست رباعيه
اى آنكه كرانى زبانت باشد * در چهره ز بلغم چو نشانت باشد
بايد كه كنى غرغره از خردل و خل * چندانكه در اين مرض توانت باشد
صفت غرغره
صفت غرغره مذكور خردل كه قجى و آهوزى نيز كويند ده مثقال نيمكوب ساخته در يك پياله آب جوشانند تا بنيمه آيد صاف