آفتاب خشك كرده باشند پازهر بود ، و آنك به سايه خشك كرده باشند زهر قاتل باشد .
اگر كسى را چيزى گزيده باشد پارهاى از آن پازهر بجوشاند و بخورد درد بنشاند .
اگر غوك را بسوزانند و خاكسترش به نان در « 1 » آكنند و زنى را دهند كه گنهكار بود هرچه كرده باشد جمله بگويد .
و اگر آن را خشك كنند و استخوان او به سر ديگ جوشان برند از جوش باز ايستد .
اگر غوك سبز بگيرند و خشك كنند و بكوبند و با خطمى بپزند و بر جايگاهى كنند آنجا موى نرويد .
و اگر آن را به آب بپزند و چربش او را در دست مالند و دست به ديگ / 110 / جوشان فرو برند دست نسوزد . « 2 »
و اگر غوكى سبز بگيرند و در قدحى نشانند و زيت خالص درو كنند و به آفتاب نهند تا ريزه « 3 » شود پس به هم حل كنند و براندايند به هرجا كه خواهند كه موى ببرد .
و اگر غوك بسوزانند و خاكسترش ( را با شونيز ) بكوبند و با سركه بياميزند و به گر اندر مالند ببرد .
اگر خاكستر آن با موم مرهم كنند و بر سر كل مالند موى برآرد و درست شود .
پيه : ( اگر پيه او كسى در دست مالد و آتش بر دست نهد نسوزد . )
پيه او بر ديگ مالند هرچند كه آتش كنند به جوش نيايد .
و اگر پيه او با پيه ماهى اندر بينى مالند سموم كار نكند .
و اگر پيه او بر دندان نهند بىدرد برآيد . « 4 »
زبان : زبان او بر ناف خفته نهند سخنها گويد بىآنك [
b
334 ] خبر « 5 » باشد .
خون : خون او به آب بجوشانند و بر مقعدى نهند كه بيرون مىآيد درست شود .
و اگر خون او به گرم در ريشى مالند درست شود .
سوسمار
از زيركى كه سوسمار راست يكى آن است كه خانه جايگاهى سازد كه سخت باشد و
هامش
( 1 ) . م : اندر .
( 2 ) . اين قسمت در « م » نيست .
( 3 ) . م : ريزنده .
( 4 ) . م : بيفتد .
( 5 ) . يك كلمه خوانده نمىشود .