شود و چشمهاء او باز مانده و حركتهاء او سست شدن گيرد و قوت بيكبار باطل شود و در حال بميرد . بعضى روز نخست ميرند ، و بعضى روز چهارم .
خواجه بو على سينا مىگويد ، همانا اين علت تشنجى است يا آفتى ديگر اندر عضوى از اعضاء دم زدن ، و بسبب مشاركت دماغ باعضاء دم زدن آفت بدماغ باز دهد .
علامتها ، همچنانكه اين علت انواعست علامتهاء خاصّهء هر نوعى ديگرست و علامتهاء عامى ديگر .
امّا عامى ، آنست كه گاهى سخن بيهشانه گويد و گاهى خاموش باشد . و بكسلانى آواز دهد و گاهى آواز منقطع شود . و دم زدن عظيم باشد و بىنظام و خواب مضطرب و در خواب نعره زند و بدان بيدار شود . و بيدار شدن نيز با اضطراب باشد ، و باشد كه زبان آماس كند و زبان را بگزد ، و بول رقيق باشد .
و نبض بسبب آماس ، صلب باشد ، و بسبب امتلاء رگهاء دماغ فشرده باشد ، و بسبب اختلاف اجزاى ماده اندر خامى و پختگى منشارى باشد ؛ و بسبب آنكه آماس اندر غشاء نرم باشد يا اندر گوهر دماغ ، موجى باشد . و باشد نيز كه نبض مرتعش گردد يا متشنج ؛ و مرتعش ، مقدمهء غشى باشد و متشنج ، علامت تشنج .
و چشمها نخست خشك باشد و به آخر دمعه پديد آيد ، خاصه از يك چشم .
و امّا علامتهاء خاصه هر نوعى چنانست كه اگر آماس اندر غشاء جزء مقدم دماغ باشد تخيل فاسد گردد ، و زئبر از جامه و كاه از ديوار كندن گيرد ، و دست پيش چشم همىآرد برسان آنكه كسى مگس راند يا مگس گيرد ؛ و اگر اندر جزء ميانين باشد ، انديشهاء او تباه گردد و هذيان و بيهشانه گويد . و اگر اندر جزء پسين باشد ، هرچه بگويد و بخواهد فراموش كند ، چنان كه آب خواهد خوردن فرامشت كند .
و اگر آماس اندر همه اجزاء دماغ باشد ، اين علامتها جمله پديد آيد .
و اگر آماس اندر حجاب بيرونى باشد ، و اندر رگها كه از درزهاء قحف مىآيد ، صداعى باشد كه گويى درزهاء سر همى بگشايد .
و اگر مادهء آماس ، خونى باشد ، چشمها و رخساره سرخ باشد .
و اگر صفرايى باشد زرد باشد ، و بيمار متحركتر باشد ، و حركات او مضطرب باشد .
و اگر سودايى باشد ، مستوحش و ضجر باشد و خوابهاء ترسناك بيند ، و اندر بيدارى نيز خيالهاء ترساننده بيند .
و آنچه بمشاركت اندامى ديگر افتد ، بيكبار افتد ناگاه ، و علامتهاء
الأغراض الطبية والمباحث العلائية ( فارسى ) — صفحة 263
مساهمون: اسماعيل الجرجاني ( زين الدين )
ص٢٦٣