اما سعفه اگر « 1 » خشك بود رگ پس « 2 » گوش بزنند و آن خون را در سر بمالند پس اين مرهم به كار دارند .
صفت آن : بگيرند « 3 » مردار سنگ و زردچوبه كوفته و سوده نرم به سركه يا به روغن زيت بياميزند و گشادن قيفال و حجامت كردن سود دارد و اگر تر باشد هم فصد و حجامت و استفراغ بايد كرد . استفراغ به « 4 » مطبوخ هليله و حب قوقايا كنند و بگيرند توبال « 5 » مس و مر و قنبيل از هر يكى دو درم ، كندر و شب « 6 » يمانى از هر يكى چهار درم ، زراوند طويل و قلقطار و حبر « 7 » از هر يكى يك درم ، بكوبند و بپزند و به سركه و روغن گل طلا كنند و خرزهره « 8 » بپزند و سر بدان آب پاكيزه شويند و سفال تنور كهن دو « 9 » بهر و نمك يك بهر « 10 » اندر سركه بسايند و طلا كنند قو با صمغ و كتيرا و هليله زرد كوفته و بيخته به سركه حل كنند و طلا كنند و اگر « 11 » سخت قوى باشد به مطبوخ افتيمون يا به ماء الجبن استفراغ كنند و مازو و كتيرا و رخبين به سركه حل كنند نافع بود و مازوى ناسفته اندر سركه و بول گاو بپزند « 12 » و بسايند و طلا كنند [ ب - 39 ]
هامش
( 1 ) . ب : اگر در .
( 2 ) . ب : « پس » ندارد .
( 3 ) . ب : « صفت آن : بگيرند » ندارد .
( 4 ) . الف : « استفراغ به » ندارد .
( 5 ) . ب : نرمال .
( 6 ) . ب : شبت .
( 7 ) . ب : قلطار خر .
( 8 ) . ب : خوزه .
( 9 ) . ب : بخش .
( 10 ) . ب : بخش .
( 11 ) . الف : « اگر » ندارد .
( 12 ) . ب : بياميزد .