گفتيم ، كه خورشيد هرچه لطيفتر بود به بالا كشد ، و چون مردى اندر خورشيد بنشيند اين اندر خويشتن از ظاهر « 1 » ببيند ، كه عرق بكند ، و هرچه لطيفتر است از رطوبات از تن او ببخار بشود ، و جليد آن به بود كه از آبى خوش بود فسرده ، و آنكه از آب بد فسرده بود بد است و آن بهتر كه بر سنگ فسرده بود ، يا بر ريك ، يا بر زمين سخت خوشبوى ، و چون اتفاق چنان افتد كه آبى بد ترا ببايد خوردن با برف بياميز ، و امّا برفى كه بر كوهى افتاده بود « 2 » كه آن كوه رنگى بد ، يا بوى يا طعمى بد دارد ، از آن نبايد استعمال كردن ، و امّا آب گرم چون بر ريق به كار برند معده را از فضل غذاى متقدّم بشويد ، و بلغم و رطوبت از او براند ، و باشد كه اطلاق « 3 » كند ، و گر مدام استعال كنند معده سست گرداند ، و نان بگوار نبرد ، و همه تن را سست كند و بگدازد و خون از بينى رها كند ، و گرنه گرم بود و نه سرد منش بشورد و قى آرد و آن آب را فاتر « 4 » خوانند و آن آب كه نه فاتر بود و نه سرد شكم را پندام « 5 » كند ، و معده را سست گرداند ، و شهوت را ضعيف ، و تشنگى ننشاند ، و يوحنّا گويد كه آب را چار حال است بدان بتوان آزمود كه آن طبع و فعلش است ، و آنست كه اندر او بود و جايگاهست كه زو همىخيزد ، امّا طبعش آنست كه صافى بود ، و خوش و هيچ آفتى و پليدى اندر او نبود ، و امّا فعلش آنست كه اندر معده سنگى نگردد و سبك بود ، و امّا آن جاى كه از او همىخيزد آنست كه بر شمالى رود ، و اصلش كه بيايد از گل سرخ بيايد ، پس بر خاك برود ، پس بر ريگ « * » ، پس بر سنگ ، و حركتش سبك باشد ، و آنكه اندر او افتد آنست كه گرمى و سردى را زود بپذيرد ، اما آب تن را ترّ گرداند و سرد گرداند ، و طبيعت را اطلاق كند ، و اصحاب رطوبت و بلغم بايد كه كمتر خورند ، و گر صاحب رطوبت پرهيز نتواند كردن بكم خوردن بايد
هامش
( 1 ) - نص : طاهر .
( 2 ) - نص : افتاد بود .
( 3 ) - گشادن شكم و اسهال
( 4 ) - نيمگرم .
( 5 ) - اين كلمه مفهوم نشد .
( * ) - اين كلمه به كاف و گاف هر دو در نسخهء ماشينشدهء مرحوم بهمنيار آمده است .