تيز و ترش و مگس گرد او نگردد و زمين را بجوشاند و هرجا كه بگذرد بسوزاند و بخراشد و با اين همه زنگارى از اين هم بدتر و تيزتر باشد و حال اين نوع و حال زنگارى همچون حال چوبى باشد كه بسوزند و انكشت كنند ، هرگاه كه چوب نيم سوخته شود و هنوز اندكى ترى با وى مانده باشد انكشت شود ، و چون سوخته شود و هيچ ترى در وى نماند خاكستر سفيد شود و صفراى زنگارى همچنين از سياهى اندر گذشته باشد تا برنگ زنگارى باز آيد ، و اين از غايت سوختگى باشد و سخت بد باشد .
باب 5 - اندر شناختن حالهاى سودا
- سودا دو گونه است طبيعى و ناطبيعى
اما سوداى طبيعى - دردى خون است و بدين سبب سطبرتر و گرانتر از اوست و طبع او طبع زمين است سرد و خشك و رنگ او سياهست و مزهء او آميخته است از شيرينى و از ترشى و فراز هم كشيدگى و تولد او اندر جگر باشد ، و چون از جگر بيرون آيد پارهء از وى با خون اندر رگها بگذرد از بهر دو كار يكى آنكه بهرهء اندامهائيست كه اعتدال آن آنست كه غذاى او از خونى باشد كه بهرهء تمام از سودا با وى آميخته باشد و آن استخوانست ؛ و دوم تا خون به دو قوى گردد تا هرگاه باندامها رسد و غذا گردد نهاد اندامها بر جاى بماند چنان كه اندر باب سوم از گفتار نخستين گفته آمده است كه هستى زمين اندر هر تنى از بهر آنست كه تا تن پايدار باشد و بر آن نهاد كه هست بماند ؛ و سودا طبع زمين دارد و منفعت او آنست كه خون بوى قوى گردد تا از وى غذائى خيزد كه نهاد اندامها بر جاى بدارد ؛ و آن بهرهء ديگر كه با خون برگها بيرون نشود همچنانكه صفرا را خزينهايست كه اندر وى گرد آيد سودا را نيز خزانهايست كه برابر جگر نهاده است و آن سپرز است تا اندر وى گرد آيد از بهر سه كار :
يكى آنكه سپرز عضويست كه غذاى او بايد سودا باشد تا اين عضو غذاى خويشتن يابد .
دوم آنكه تا همگى سودا با خون اندر تن آميخته نشود كه اگر همگى سودا