رانديم . بعد از مغرب ، هوا تاريك شد . راه هم پست و بلند و جاهاى ماهور و زمينها [ يى ] كه به تركى « يارلقان » مىگويند ، خيلى ديده شد .
حضرت « سردار اكرم » از جلو تند مىراندند [ و ] از چشم ماها ناپديد شدند . « خان فراشباشى » و « ميرزا محمد على خان مستوفى » ، با سواران كشيكخانه و سوار « شاهسون افشار » و سوار « ياراحمدى » كه همراه ما مىآمدند ، يكدفعه راه را گم كرديم . با وجودى كه چراغهاى اردو را مىديديم و نمايان بود ، به واسطهء نابلدى ، از راه جادهء معمول خارج شده بوديم .
چراغهاى اردو ، گاهى جلو [ و ] گاهى طرف دست راست و گاهى طرف دست چپ واقع مىشد ، تا اينكه مدتى رانديم . يكدفعه ديديم چراغها در پشت سر ما افتاد . چون خاطرجمع هم بوديم كه اين چراغها مال اردو است ، خيال مىكرديم شايد مال آبادى يا مال ايلات و چادرنشين است .
بالاخره يكجا ايستاديم . دو نفر از سوار « ياراحمدى » [ را ] فرستاديم بروند ببينند اين چراغهاى اردو است يا نه ، و خبر بياورند . بعد ، فانوس « آبدارى » را روشن كرده ، به طرف چراغها از بيراهه رانديم .
در بين راه ، يك نفر از آن دو نفر سوار ، كه به طرف چراغها فرستاديم ، به ما برخورده [ و ] مژده دادند كه آن چراغها مال اردو است . اين خبر را كه شنيديم ، خوشحال شديم . خيلى رانديم ، تا سه ساعت و نيم از شب گذشته ، به اردو رسيديم .
ديديم حضرت اجل « سردار اكرم » ، مدتى است وارد شدهاند ، ولى از « سوار » و « سرباز » و « همراهان » خيلى در « صحرا » راه را گم كرده ، « ويلان » مانده بودند . معلوم است جايى كه « بلد » نباشد ، و راه هم « شاهراه » و « جادهء صحيح » نباشد ، و هوا تاريك شده باشد ، و زمين هم « چال » و « چوله » باشد ، لاعلاج بايد همينطور بشود ؛ اما « مسافرت » عموما و با اردو ، خصوصا بلد به قاعده ، يا جادهء صحيح لازم و يا همه در روز روشن باشد ، على الخصوص در را [ ه ] هاى ناامن و خطرناك .
حمد خدا را ، [ كه ] بعد از زحمت زياد ، [ به ] سلامت به منزل رسيديم و راحت شديم . از جملهء غرايب اين است كه شب 19 و 20 جمادى الاخر 1315 [ ه . ق . ] كه در « بليطى » [ در ] خارج شهر « شوشتر » بوديم ، هوا بهطورى سرد شد كه آب ، يخ كرد . و
هامش
خرافاتى مردم جنوب ، از جايگاه ويژهاى برخوردار است .