نهار [ را ] با ما خورد .
گفتم يك روز بيايد [ تا ] برايش چلو قورمهسبزى بپزم .
دو روز بعد آمد . آشپز پخته بود . خورد و تعريف كرد . او دو سال است [ كه ] غذاى ايرانى نخورده [ است ] . حق داشت [ كه ] تعريف كند .
روز پنجم ژانويه [ 1913 م . ؛ 27 محرم 1329 ه . ق . ]
تقى به سلامتى مىرود .
ترن دو [ و ] نيم بعد از ظهر را گرفته ، اسبابهايش را روز پيش فرانسواز جمع كرده [ بود ] .
يك روز قبل از رفتنش ، رفته بود بوا [ تا ] گردش [ كند ] . سنجاق دستمال گردن الماسى كه به او پارسال داده بودم ، گم كرده [ بود ] . همان وقت در بوا ملتفت شده ، هر چه گشته ، [ آنرا ] پيدا نكرده [ بود ] .
افسوس خوردم . خوب الماس سفيد بىعيبى بود .
روز پنجم [ ژانويه ] گفتم نهار را زودتر بدهند .
قبل از ظهر رفت [ به ] هتل دينا [ تا ] خدمت « آقا » برسد .
چون روز يكشنبه بود ، محسن خان [ در ] پاريس است ، با يكديگر آمدند [ به ] منزل ما ، نهار خورده ، اتومبيل گرفته ، همگى رفتيم به گار ، [ براى ] مشايعت تقى .
[ چون ] زودتر رسيديم ، مىبايست روى كه مدتى منتظر بشويم . از قضا امروز باد سردى مىوزد و روى كه هم بادكش است . خيلى مىترسيدم [ كه ] آقايان سرما بخورند . خيلى نگران بودم ، تا ترن رسيد .
او را بغل گرفته ، بوسيدم .
باوجودى كه دورىهاى فرنگستان چندان سخت و مهم نيست ، ولى باز دورى است . بىاختيار اشكم جارى شد . با آقايان هم ديدهبوسى كردند . باز دوباره او را بغل كرده ، بوسيدم و به خدا سپردم .
سوار ترن شده ، تا حركت نكرده بود ، از پنجره با ما حرف مىزد . يك مرتبه حركت كرد ، ولى تا پيدا بود ، سرش را از پنجره بيرون كرد [ و ] ما را نگاه مىكرد و دستمال تكان مىداد تا از نظر غايب شد .
من با حال دلتنگ آمدم .
ما هم از گار بيرون رفته ، اتومبيل گرفتيم . روانهء منزل شديم . من رفتم [ به ] هتل دينا .
سفرنامه هاى خطى فارسى ( فارسى ) — صفحة 70
مساهمون: هارون وهومن
ص٧٠