يكديگر سوار اتومبيل شده ، رفتيم جلو تئاتر . « 1 »
مادموازل « 2 » معلمه جلو افتاد ، چون ما نابلد بوديم . لژ را او پرسيده ، داخل شديم .
جاى خالى بود . مىگويند روز چندان جمعيت نمىشود .
بههرحال ، بعد از چند دقيقه ، دو نفر آمد جلو پرده نشسته ، قدرى آواز خواندند و ماندلين « 3 » زدند . يك آخوندى با عمامه آمده ، در وسط قدرى حرف زد و گفت اين بازى چه چيز است . من درست حالى نمىشدم . گاهى در بين كلماتش الله ، الله مىگفت .
يك مرتبه اينها رفتند و پرده بالا رفت .
يك مسجدى نمودار شد ، با گنبد و گلدستهها و يك كوچه . و جلوخوان مسجد ، يك سكوى كوچكى در پهلوى صفه مسجد بود و يك گدا روى او در توى بالاپوش كهنه [ و ] ژندهاش گلوله پيچ خوابيده [ بود ] و شب است .
دو سه دقيقه گذشت . كمى هوا روشن شده و صداى خروسى از دور شنيده شد .
از پشت مسجد بعضى خانهها و عمارتهاى شهر پيدا بودند .
اين شهر بغداد است .
باز دوباره خروس شروع به خواندن كرد .
گدايى كه خوابيده بود ، كمى جنيد و حرفى زد .
در اين اثنا « مؤذن » اذان گفت .
خدايا ، اين نمايش اينقدر به ما اثر كرد ، كه به گريه افتاديم . به عينه مثل اين بود كه يك شهر اسلام و طلوع صبح است و مؤذن اذان مىگويد . چقدر خوب و شبيه بود . بىتفاوت صدايش را مثل مؤذنها مىكشيد . خيلى خيلى خوب ساخته و مهيا كرده بودند .
بعد گدا سر را بلند كرد و نشست . هوا روشن شد . يكى دو نفر فانوسهاى كوچك به دست ، با عبا و عمامه آمدند . جلو در كفشها را كنده ، داخل مسجد شدند . همين طور مردم از كوچ [ ه ] هاى اطراف در مسجد شروع كردند به آمدن و رفتن توى مسجد .
هامش
( 1 ) . در اصل : تآتر
( 2 ) . در اصل : ماموازل ، در فرانسوى مادموازل( mademoiselle )بهمعناى دوشيزه ، دختر خانم است و به بانو يا خانم مادام( madame )گفته مىشود .
( 3 ) . ماندلين( mandoline )، سازى است شبيه سهتار ، كه داراى 8 سيم است و تارهاى آن مانند ويولن دو به دو هم صدا كوك و با ناخن و انگشت نواخته مىشود .