آنها را « خمس و ستّون و ستّماه » نوشتهاند ، يعنى 665 [ ه . ق . ] . موقوفاتى هم دارد ، كه بعضى خراب و بعضى ضبط ديوان است . به اين جهت ، مقبره خراب مانده [ است ] .
اسامى املاك موقوفهاش در آنجا در سنگ حك و ثبت شده [ است ] .
بين راه دامغان ، اين غزل به خاطرم رسيد :
لمؤلّفه
با چشم من اگر به رخ يار بنگرى * بىخود شوى و لذّت ديدار بنگرى
گر يك نفس به لذّت ديدار برخورى * در عمر خويش لذت بسيار بنگرى
صنع و اثر حجاب بود ، ديده باز كن * تا بىحجاب صانع آثار بنگرى
دل غافل است از گل ، اگر ذوق بلبلى * آرى به دست رونق گلزار بنگرى
اينها متاع بيهُده باشد ، فرو بِهِل * ديگر متاع خر ، كه خريدار بنگرى
گاهى قماش تازه ز تجّار عشق گير * تا آن زمان به رونق بازار بنگرى
زين آب و خاك تيره ، زمانى تو چشم پوش * تا لحظه [ اى ] به عالم انوار بنگرى
سر تا به پاى چشم شو ، آفاق كن نظر * تا هر طرف به طلعت دلدار بنگرى
گاهى به سوى حلقهء عشاق گوش دار * تا سوز نال [ ه ] هاى دل زار بنگرى
تا كِى نظام گوش به گفتار مىكنى * در كار كوش ، تا به كردار بنگرى
منزل يازدهم : ده ملّا
از دامغان آمديم به ده ملّا . راه تقريبا 7 فرسخ بود . بين راه ، آب و آبادانى بود . 8 ساعت و چيزى [ طول ] كشيد . راه صاف و خوبى داشت . شب ، باران زياد آمده بود . چون اين