تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سفرنامه هاى خطى فارسى ( فارسى ) — صفحة 520

مساهمون:

ص٥٢٠
[ شعر ]
يك‌سو پسران چون فرشته * از مهر و مُلاطفت سرشته يك طايفه دختران چون حور * گرد آمده همچو مشعلِ نور

ديدار پسر عمو

ميرزا سيد على خان بنى عم ، كه مدّت مديدى است در بمبئى اقامت دارد و خوب تربيت شده [ است ] ، او را اول مرتبه در تخته‌ساز ملاقات كردم .

[ واندره ]

دو روز به واندره « 1 » رفتم . پنج شش فرسخ از بمبئى دور است . با گارى بخار بايد رفت . سه ساعت به غروب مانده ، در گارى نشسته ، روانه مىشدم . باوجودى كه شش هفت « استاسيون « 2 » » در عرض راه بود و در هريك دو سه دقيقه گارى مىايستاد ، باز در اندك زمانى به منزل مىرسيديم . دفعهء دويم روز يك‌شنبه بود كه رفتم . چند دسته از دخترهاى يتيم و فقير كه در مدرسهء مخصوصه شاگرد هستند و تحصيل مىكنند ، ديدم كه معلّمه در پيش بود و آنها از دنبال رفتند به كليسا . من هم محض تماشا داخل كليسا شدم . تمام دختران متعلّمه « 3 » سياه‌رنگ بودند و لباس سياه پوشيده ، آنها را پرتكيس مىگويند . طايفه [ اى ] از انگليس هستند . زود بيرون آمده ، رفتم به سير باغ‌هاى گل‌كارى كه از تعريف و توصيف خارج است . تا مغرب در آن‌جا مانده ، بعد به منزل مراجعت كردم . چند مرتبه [ هم ] به وال‌كسل ، كه هوايش دم از نسيم بهشت مىزند ، [ رفتم ] .

[ پارك شهر ]

هامش
( 1 ) . امروزه به آن بهى واندى( Bhiwandi )مىگويند و شهرى است در غرب هند ، در ايالت ماهاراشترا ، در 18 كيلومترى ( 30 ميلى ، 5 فرسخى ) شهر مامباى ( بمبئى سابق ) ، كه در سال 2001 م . 390 ، 621 نفر جمعيت داشته است . ( 2 ) . استاسيون( station )، ايستگاه . ( 3 ) . دانش‌آموز ، دانشجو .