يكشنبه ، 6 صفر [ 1300 ه . ق . ]
نيم ساعت به طلوع آفتاب مانده ، از خواب برخاستم ، « 1 » پاكتى از مقرب الخاقان ميرزا ابو القاسم خان براى بنده رسيد ، به اين مضمون :
« روحى فداك . در فقرهء همراهىهاى سركار از بابت حساب غلّه نواب مستطاب و الا ناظم التوليه با نواب مستطاب اشرف و الا اكبر ميرزا ، حكمران شقاقى - دام اقباله - و رقعههايى كه در اين فقره نوشته بوديد ، ملاحظه كردم .
شهد اللّه اگر اقدامات « 2 » و همراهى شما نبود ، با مهجور اين كار به خوشى نمىگذشت . زايد الوصف مسرورم . آنچه از خارج شنيده شد ، قرار خلعت بهاى سركار به تمسك شد . معلوم است در اين صورت با تلف قاطر بنه ، البته اسباب حركت و انجام مأموريت سركار ناقص خواهد ماند ، لازم ديدم اين دو كلمه را زحمت مىدهم .
از اينطرف كه منم ، راه كاروان باز است .
در عالم همقطارى و اتحاد و سمت چاكرى و جاننثارى كه هست ، همه نوع در كمال مفاخرت حاضرم از پول و مال سوارى و بنه و سوار و استعداد و غيره و غيره ؛ اگرچه در جواب پيغام اين مطلب تحاشى « 3 » و تبرّى فرموده ، حالا مخصوصا به خط خود زحمت مىدهم ، بىملاحظه و تكليف ، هر خدمتى كه داريد بفرماييد ؛ با امتنان كامل در انجام آن حاضرم .
و مسرور مىشوم ، هرگاه خدمتى بكنم ، چيزى است كه از تصدّق فرق مبارك خدّام با احتشام ولىنعمت كل حضرت اقدس - روحنا فداه - است و بايد همقطاران و جاننثاران آن آستان مبارك به مساوات و مواسات صرف كرد .
از موروث پدر ، غير از « تربيت » كه لايق جاننثاريم نمود ، در كف چيزى نداشتم ، بلكه سائل به كف بودم و حال از تصدق سر مبارك ولىنعمت كل - روحنا فداه - قادر هستم با برادران ولىنعمت پرست همقطاران خود همه نوع همراهى كنم ، مشروط بر اينكه بىتصور تكلف رجوع خدمت فرماييد و منّتها بگذاريد .
هامش
( 1 ) . در اصل : برخواستم
( 2 ) . در اصل : اقتدامات
( 3 ) . تحاشى( tahashi )، دورى جستن ، پرهيز كردن .