ميل و دلخواه سركار باشد ، عمل خواهد شد . تا در باب پول غلّه نواب ، مستطاب اشرف و الا اكبر ميرزا - دام اقباله - قرارى نگذارند كه اسباب آسودگى سركار عالى باشد ، از مراغه تشريف نخواهند برد ، آسوده باشيد . زياده عرضى نيست . »
اين جواب را بردند .
در خدمت نواب و الا اكبر ميرزا بودم . تلگرافى كه از جانب سنى الجوانب ، حضرت مستطاب اقدس اشرف و الا - روحنا فداه - به افتخار نواب معظم اللّه شده بود ، كه ابو الفتح خان را با مقربين ديگر ، البته تحت الحفظ ، در كمال مواظبت روانهء تبريز كنيد .
4 ساعت از شب گذشته بود ، كه سركار اكبر ميرزا فرمودند ، برويد زود ابو الفتح خان را با مقصّرين از حبس بياوريد ، كه الان جميعشان را مىكشم .
فراش و نوكر زيادى رفت ، كه ابو الفتح خان را با مقصرين بياورند . سركار شاهزاده هم پىدرپى فراش مىفرستادند و تأكيد مىكنند كه زود اينها را بياوريد .
دو نفر شاهزاده هم در پهلوى نواب و الا اكبر ميرزا هستند ، كه يكى اسمش حاجى اسحاق ميرزا و يكى هم اسمش محمد صادق ميرزا است ؛ و اين دو نفر شاهزاده به اكبر ميرزا عرض و مبالغه مىكنند كه بايد ابو الفتح خان را با مقصّرين زود كشت و به دروازههاى مراغه آويخت ، كه مردم ببينند .
من وقتى اين اوضاع را ديدم ، مات و حيران شدم .
رو كردم به اين دو نفر شاهزاده [ و ] گفتم : عوض آنكه اگر نواب و الا اكبر ميرزا بخواهد يك عمل خلافى هم كه غير قاعده باشد ، بكند ، شماها او را از صرافت بيندازيد ، حالا تأكيد در كشتن اينها مىكنيد ؟
چطور مىشود ابو الفتح خان را كه حضرت اقدس مستطاب اشرف و الا - روحنا فداه - به توسط تلگراف خواستهاند ، كشت ؟
اين كار بازيچه به نظرتان مىآيد ؟
مختصر سخترويى كرده ، به هزار معركه نگذاشتم اين عمل صورت بگيرد ، تا آن كه سركار اكبر ميرزا را از صرافت كشتن اينها انداختم .
بعد ، شام خورده ، خوابيدم .
سفرنامه هاى خطى فارسى ( فارسى ) — صفحة 367
مساهمون: هارون وهومن
ص٣٦٧