تشريف داشتند ، آمدند در اتاقى كه من بودم .
بنده به خدمت مقرب الخاقان ميرزا ابو القاسم خان عرض كردم كه : نواب و الا ناظم التوليه حق دارند تنخواه مال ديوان [ را ] بايد بگيرند ، ولى چون سركار و الا اكبر ميرزا مهمان شما و وارد به اينجا شده است ، بهتر آن است كه قسمى بفرماييد [ كه ] بدون دلخورى از مراغه تشريف به محلّ حكومت خودشان ببرند .
سركار ناظم التوليه فرمودند : مدّتى است اين تنخواه را بايد داده باشند .
خلاصه ، اينقدر استدعا و خواهش كردم كه سركار ناظم التوليه راضى شدند كه فردا صبح نوشته [ اى ] از نواب مستطاب اكبر ميرزا بگيرم كه در بيست و پنجم شهر صفر المظفر بدون سئوال و جواب گماشته [ اى ] از ايشان برود در مقر حكومت سركار اكبر ميرزا بگيرد .
گفتگو به اينجا تمام شد . شام آوردند . بعد از صرف شام ، 8 ساعت از شب گذشته بود كه آمدم به منزل خود ، خوابيدم .
شنبه ، پنجم صفر [ 1300 ه . ق . ]
صبح از خواب برخاسته « 1 » ، بعد از صرف چاى ، خدمت نواب مستطاب و الا اكبر ميرزا مشرف شده ، تفصيل شب گذشته را خدمتشان عرض كردم . خيلى اظهار رضامندى فرمودند كه تا بيست و پنجم [ صفر ] موعد قرار گذاشتم ، قرار شد كه نوشته را بنويسند ، بدهند ، بفرستم براى نواب و الا ناظم التوليه . و حضرات هم خودشان عصر بيايند خدمت نواب و الا اكبر ميرزا ، اصلاح شده ، رفع كدورت بشود .
نوشته [ به ] تأخير افتاد ، تا يك ساعت از شب گذشته ، رقعه [ اى ] از نواب و الا ناظم التوليه براى بنده رسيد ، به اين مضمون :
« روحى فداك . ديشب شما در منزل حكومت قرار داديد تا بيست و پنجم [ صفر ] نوشته بگيريد ، بدهيد . مخلص هم محض خواهش سركار قبول اين مطلب را كردم ؛ و الا فورى تنخواه [ را ] از نواب مستطاب و الا اكبر ميرزا - دام اقباله - مىگرفتم . حالا هم يا نوشته را گرفته ، بفرستيد ، يا اينكه جواب بنويسيد به من رجوعى ندارد ، تا ملاحظه بفرماييد كه به چه نحو تنخواه ديوان را مىگيرم . زياده عرضى نيست . »
بنده در جواب عرض كردم :
« قربانت شوم . حالا كه شب است ، بنده صبح زود خدمت سركار رسيده ، آنچه
هامش
( 1 ) . در اصل : برخواسته