سوارها قم ياد كردند كه دينارى مال رعيت را تاراج نكردند .
از اطراف « 1 » هم جويا شدم ، هنوز « تعدّى » و « جبرى » از نواب مستطاب اكبر ميرزا - دام اقباله - نسبت به رعيّت دستگير نشده است .
از وضعيت حكومت ميرزا ابو القاسم خان پرسيدم . رعيت عجبشير خيلى « تعريف » و « توصيف » كردند . بسيار مردم « شاكر » و « راضى » هستند . مذكور داشتند تا [ به ] حال ، حاكم به اين « درستى » و « خوبى » به مراغه نيامده است .
پنجشنبه ، 3 صفر [ 1300 ه . ق . ]
نيم ساعت به آفتاب مانده ، آدم از نزد نواب مستطاب اشرف و الا اكبر ميرزا به عجبشير رسيد ، جواب عريضه [ اى ] كه در گوگان خدمتشان عرض كرده بودم ، آورد .
به اين مضمون مرقوم فرموده بودند :
« من قربان وجودت بگردم ، بگردم ، بگردم .
خوشآمدى و خوش آمد مرا از آمدنت * هزار جان گرامى فداى هر قدمت
و اللّه العلى الغالب ، از مژدهء زيارت حضورت به حدّى مشعوف و مسرورم كه اندازه داشته باشد . رقيمه جات سركار را براى سركار خان حاكم فرستادم . حال دو سه ساعت از شب مىگذرد ، هنوز جواب نرسيده [ است ] ، و رقيمه [ اى ] كه به مقرب الخاقان فضل على خان مرقوم فرموده بوديد ، فرستادم ؛ جواب داده بود كه مشغول اماله هستم .
بارى ، بنده خود به حكومت ابلاغ نمودم كه من خود غريب اين ولايت و مهمان و وارد هستم ، آنچه من خود دارم در تشريفات اين مرحمت عظمى در اين موهبت كبرى ، كه از جانب سنى الجوانب ولى نعمت كل - روحنا فداه - در حق من مبذول افتاده ، در تشريفات حاضرم ، شما هم كه حكومت اين ولايت را داريد ، خود در اداى تشريفات تكليف خود را بهتر مىدانيد .
بنده ، فردا كه پنجشنبه است ، عازم استقبال آن عنايت علياست و جان خود را به آن مرحمت عوض مىدهد . ان شاء اللّه تعالى سه ساعت به غروب مانده ، به افتخارات كامله نازله « 2 » نايل خواهد شد . زياده زحمتى نيست . »
هامش
( 1 ) . در اصل : اطرافى
( 2 ) . در اصل : ناذله ، بهمعناى پيشامد ، واقعه .