عادل كامل ناصر الدين شاه - خلد اللّه ملكه و سلطانه - عزيمت آن صفحات فرموده و هر جا ذكرى از كوكبهء « 1 » اجلال آن شاهنشاه كامران و آوازهء شوكت و اقبال موكب مسعود آن سرور و سرخيل « 2 » پادشاهان جهان ورد زبانها بود كه در قلوب دولتخواهان آن مذاكرات وجد و شعف مىافزود .
در يكى از منازل عرض راه به درويشى دچار شديم كه سال قبل با موكب همايون [ به ] آنطرفها آمده [ و ] در اين سال معاودت به وطن مىنمود .
شبى از آن قصههاى گذشته حكايتها مىكرد ، كه شنيدن آنها لذّت داشت ؛ و برخى نوحههاى دلنشين به صورت حزين مىخواند كه بسيار مؤثر افتاد . بقية .
از كاظمين تا بغداد كالسكهء راهآهنى بسته بودند كه در كمال سرعت و استراحت بود و حركت كالسكه ابدا احساس نمىشد .
توى كالسكه از دو طرفى صندلىها « 3 » گذاشته بودند و هردو طرف كالسكه [ هم ] « جام » و « پنجره » به بيرون داشت . در اياب و ذهاب ، گاه آنطرف كالسكه مىنشستم ، به اينطرف تماشا مىكردم ، گاهى اينطرف نشسته ، به آن سمت نگاه مىكردم و با حركت كالسكه هروقت يكى در مدّنظر بود ، او رد مىشد ، چيز ديگر به نظر مىآمد و على الاتصال [ در ] تغيّر بود .
گاهى نخلستان و گاهى آب شط ديده مىشد . گاهى بعض عمارتها ، گاهى صحرا ، گاهى سوارها ، گاهى پيادهها .
در هرحال ، آنچه در پيش و مدّ نظر بود ، آنا فانا « 4 » ، با كمال سرعت از پيش چشم رد مىشد . « 5 » سرعت تغييرات و اختلاف مرئيات يك اثرى در نفس داشت .
مشغول تفكّر بودم . ديدم وضع دنيا همينطورهاست ، بلكه سرعت تغيّر و زوال دنيا از اينها بيشتر است .
در اين بين فرمايش يكى از متألّهين « 6 » از بزرگان دين [ به ] خاطرم افتاد كه فرموده است : ما در كشتى مكان [ و ] در بحر زمان سير مىكنيم . ديدم عجب تمثيلى زده و چه مطابق تشبيهى كرده [ است ] . و نعم ما قال :
هامش
( 1 ) . كوكبه( kowkabe )، حشمت ، جاه و جلال ، همراهان شاه و امير .
( 2 ) . سردسته .
( 3 ) . در اصل : صندلها
( 4 ) . آن به آن ، متواليا .
( 5 ) . در حاشيه كلمهاى آمده ، كه ناخواناست .
( 6 ) . متألهين ، جمع متأله ، آنكه به علم الهيات اشتغال دارد ، آنكه خدا را پرستش كند .