وحشى [ بافقى ] « 1 »
در اين خرّم اساس دير بنياد * به چيزى خاطر هركس بود شايد
بود هر دل به ذوق خاص دربند * ز مشغولى به شغل خاص خرسند
برون از نسبت هر اشتراكى * سرشته هر گلى از آب و خاكى
خوشا عشق خوشآغاز و خوشانجام * همه ناكامى ، امّا اصل هر كام
ز بحر عشق اگر بارد بخارى * شود هر شورهزارى ، مرغزارى
ز كوى عشق اگر آيد نسيمى * شود هر گلخنى ، باغ نعيمى
همه دشوارها آسان كند عشق * غم و شادى همه يكسان كند عشق
گرت صد قلزم آيد بر گذرگاه * به هر كامى نهنگى بر سر راه
توجّه كن به عشق و پيش نه گام * ببين اعجاز عشق لجّه « 2 » آشام
ورت صد بند بر هر دست و پايى است * كه هر بندى از آن دام بلايى است
مدد از عشق جو ، وز عشق يارى * ببين وارستگى و رستگارى
مزاج عشق بس مشكلپسند است * قبول عشق بر طاق بلند است
شكار عشق نبود هر هوسناك * نه بند و عشق هر صيدى به فتراك « 3 »
دلى بايد كه چون عشق آورد زور * شكيبد باوجود يك جهان شور
اگر دارى دلى در سينهء تنگ * مجال غم در او فرسنگ فرسنگ
صلاى عشق در ده ، ور نه زينهار * سر كوى فراغ از دست مگذار
ز ما تا عشق بس راه درازى است * به هرگامى نشيبى يا فرازى است
نشيبش چيست ؟ خاك راه گشتن * فرازش چيست ؟ از خود درگذشتن
غرضها را همه يك سو نهادن * عنان خود بهدست دوست دادن
تتمّه .
هامش
( 1 ) . كمال الدين وحشى بافقى ، در اواخر عهد شاه اسماعيل صفوى ، در بافق زاده شد . سپس از آنجا به يزد آمد و بيشتر ايام زندگى را در آنجا بهسر برد . شاعرى پرشور و نغزگفتار و شوريدهحال بود و مداح پادشاهان صفوى و حكام يزد بوده است . آثار او عبارتند از : 1 . فرهاد و شيرين 2 . ناظر و منظور 3 . خلدبرين 4 . ديوان ( قصايد ، غزليات و قطعات ) . وى در سال 991 ه . ق . / 1583 م . درگذشت . ( فرهنگ فارسى معين ، 6 / 5352 ) .
( 2 ) . لجه( lajje )، ميانهء آب دريا ، عميقترين موضع دريا .
( 3 ) . فتراك( fetrak )، ترك بند .