قلعة و اصبح كالطاير المقصوص . »
[ شعر ]
اعظم البلايا تردد الرّكب * الى بلاد الجيب يودعون الدّمن
و لم يبق عندى للهوى غير انّنى * اذ الرّكب مرّوابى على الدّار اشهق
بانوا و خلفّت ابكى فى ديارهم * قل للدّيار سقاك الرّايح الغادى
و قل لا طغانهم حييت من طغن * و قل لواديهم حيّيت من وادى
بعد از چندى مراجعت به شهر نمود . وضع انقلاب حالات وطن را برتر از آن ديدم كه تصوّر مىكردم .
[ شعر ]
سكان لم يكن من الحجون الى الصّفا * انيس و لم يسمر بمكة سامر
تغيّرت البلاد و من عليها * فوجه الارض مغبر قبيح
در ميان چهار دست عمارت بيرونى و اندرونى و خلوتى كه سالها در آنها با پدر و مادر و قوم و اقربا راه رفته ، شبها سحر كرده ، انسها گرفته بوديم ، يك اتاق نشيمن باقى نمانده و تماما از صدمهء سيل خراب شده بود .
[ شعر ]
ديدم در اين رواق مقرنس « 1 » كتابه [ اى ] * بر لوح لاجورد نوشته ز مشك ناب
هر خانه كه داخل اين طاق ازرق « 2 » است * گر صد هزار سال بماند شود خراب
جايى دگر گزين و بنا كن تو خانه [ اى ] * كش خوف انهدام نباشد به هيچ باب
مجملا دلم از مشاهدهء اين اوضاع بالمرّه بركنده گرديد و بر حالت مشغلهء بىحاصل و گرفتارىهاى خود گريه كرده و حسرت خورده و گفتم :
افسوس كه نامهء جوانى طىّ شد * وين فصل بهار شادمانى طىّ شد
آن عمر كه مايهء سعادتها بود * من هيچ ندانم كه كى آمد ، كى شد ؟
عيش خوش اين جهان فانى بگذشت * در بوالهوسى مهد جوانى بگذشت
دردا كه چه غافلان در اين دار غرور * تا چشم زدند ، زندگانى بگذشت
هامش
( 1 ) . مقرنس( moqarnas )، كنگرهدار .
( 2 ) . ازرق( azraq )، كبود ، نيلگون .