« اين زوّار بىخرجى ماندهاند و آب شور هم نمىتوانند بخورند . به طبيب حكومت [ امر ] بنماييد « 1 » كه اينها را رسيدگى نمايند و بليت بدهند كه بروند . »
ايشان هم حكم نمودند كه بروند .
به طبيب گفتيم :
« بليت بدهيد ، زوار بروند . »
باز هم گفتند كه بايد « زوار » برگردند « 2 » .
خوابيده بودم ، [ كه ] يكمرتبه ديدم شورشى برخاسته « 3 » شد . جويا شدم ، گفتند :
« يك نفر از تركها ، يك دانه تپانچهء شش لوله در كمرش بود . سلطان سرباز به او مىگويد كه : براى چه تپانچه به كمر خود زده [ اى ] ؟ جواب داده بود كه : اختيار مال خودم را دارم ، چنانچه سايرين بر كمر زدهاند ، من هم زدهام .
بعد ، حكم داد سرباز دستهاى او را بستند و تپانچه را بازنمودند . هرچه فرياد كرد كه خودم مىدهم ، امكان نداشت ؛ و دست در بغلش « 4 » كردند . پولى داشت ، خواستند درآوردند ، پول ريخت به زمين .
ترك افتاد به زمين [ و ] بنا كرد [ به ] جمع كردن [ پولش ] . هرچه فرياد كرد كه با ما چهكار داريد ؟ با چوب زدند [ و ] سرش را شكستند .
زوار « بروجردى » ، چند نفر رفتند ، ببينند چه خبر است ؟ آنها را هم زدند [ و ] سرو دست ايشان را [ هم ] شكستند . »
نصر الله بيك نامى ، كلانتر آنجا بود . برادر همان آقا بابا سلطان .
فرستادم عقب آنها ، آمدند . مؤاخذه كردم و گفتم :
« زوار خيال شورش ديگر داشتند ، من جلو آنها را گرفتم . شما چرا بايد اين كار را بكنيد ؟ آخر اينها رعيت شاه هستند ، كافر [ كه ] نيستند . »
در جواب گفت :
« اگر شما نبوديد ، ما اينها را برمىگردانيديم . »
گفتم كه :
« اگر مىخواهيد ما را بدنام كنيد ، ما بدنام نمىشويم . برگردانيد « 5 » ، دخل به ما ندارد . » آنها را بردند در يك فرسنگى كنار مياندشت ، و 10 تومان از اين بيچارهها گرفتند .
هامش
( 1 ) . در اصل : بهنمائيد
( 2 ) . در اصل : برگردد
( 3 ) . در اصل : برخواسته
( 4 ) . در اصل : بقلش
( 5 ) . در اصل : بركردانيديد