ديديم « توپخانه » است ، [ كه ] آنجا ، در دست راست ، به مكان بلندى افتاده است .
خواستيم به تماشاى « توپخانه » برويم ، [ ولى ] از براى روزهاى ديگر گذارديم .
حركت نموده ، قدرى پيشتر رفتيم . ديديم آبادى هويدا شد . احوال پرسيديم ، معلوم شد كه اوّل آبادى كلات است . از آنجا رد شديم . رفتيم به جهت كبود گنبز ، كه پاىتخت كلات باشد .
در بين راه ، حضرات آردلها ، بناى فضولى را گذاردند .
جناب صاحبديوان ، اتصالا نوازش مىفرمودند ؛ تا اينكه يك نفر از وكيل آردلها به صدا درآمد و گفت :
« تا به حال از براى شخص صاحبديوان ، 3 ماه علاوهء بر خدمت ، حسب الفرمايش ماندهايم . حال ديگر طاقت ماندن نداريم . چون 70 نفر ناخوش داريم . امروز اينجا ، فردا در قيامت ، به فرياد ما برسيد . »
جناب صاحبديوان فرمودند :
« به چشم . شما را مرخص خواهم كرد . »
اينقدر اصرار « 1 » كردند ، كه صاحبديوان را متغير كردند .
بعد ، رسيديم به آبادى ديگر . از آن آبادى رد شديم . رسيديم به گنبدكبود ، كه پاىتخت كلات مىباشد .
سادات و ملّاهاى زيادى ديديم [ كه به ] پيش بازآمده بودند . رفتيم . وارد به منزل شديم . باغ بسيار خوبى در منزل حكومت بود . از قرارى كه مىگفتند ، آن باغ را مير على نقى خان ميرپنج مرحوم تربيت كردهء او بود .
اهل كلات از او و افواجش راضى بودند ، و حاكم كلات 100 تومان و 15 كلّهقند پيشكش كردند و يك تخته قاليچه « 2 » هم از براى بنده گذاردند .
شب را در آنجا مانديم .
صبح ، گل سرخ بسيارى به جهت صاحبديوان آوردند . آبدارى داشتند ، فرمودند :
« گلها را گلاب بكشيد . »
در حقيقت ، از گلاب قمصر « 3 » بهتر شده بود .
هامش
( 1 ) . در اصل : اسرار
( 2 ) . در اصل : غاليجه
( 3 ) . در اصل : قمسر . شهر قمصر( Qamsar )كاشان ، مهمترين مركز گلابگيرى جهان ، كه در آبانماه