يك ساعت ديگر طبيب آمد .
گفتم : حالش بهتر است .
گفت : خير . اين بهبودى نيست . به واسطهء كاشهها تب كم شده . باز بعد از ظهر خواهد آمد . ابتداى ناخوشى است .
باز به وحشت من افزود .
تا ظهر متصل نشسته و منتظر آمدن تب بوديم و مصمم [ به ] حركت به لوزان . تا ظهر تب نيامد . بعد از ظهر نيم درجه شد . عزم كرديم اگر باز زياد بشود ، فردا حتما برويم . تا عصر و شب ، الحمد للّه « 1 » ديگر زياد نشد .
امشب را قدرى آسوده بودم . خوابيدم .
روز سهشنبه ، اول آوريل [ 1913 م . ؛ 23 ربيع الثانى 1329 ه . ق . ]
صبح رفتم سراغ تقى . الحمد للّه « 2 » تبش به كلى قطع شده ، ولى كسل بود . تا نزديك ظهر ديگر تب نيامد .
طبيب آمد . حالش را گفتيم . پولش را داده ، عذرش را خواستيم . هنوز هم مىگفت ابتداى مرض است . خيال داشت چندى به همين وسيله هرروز بيايد و مبلغ گزافى پول بگيرد .
بعد از رفتن [ او ] ، تقى دست و رويى شسته ، لباس پوشيده ، پايين رفت . كسالتش كمتر شده [ است ] .
خوشحال شديم .
شب هم رفت پايين . شام مختصرى از سوپ و تخممرغ خورده ، آمد بالا .
روز چهارشنبه ، 2 آوريل [ 1913 م . ؛ 24 ربيع الثانى 1329 ه . ق . ]
الحمد لله « 3 » حال تقى خوب است . لباس پوشيده ، پايين رفت . هال هتل خوب [ و ] قشنگ است . درياچه و جزيرههاى كوچكى كه توى درياچه است ، مىبيند . شهر و آبادىهاى طرف مقابل درياچه ديده مىشود ، چون خيلى پهن نيست .
كوههاى اطراف سبز [ است ] و خانهها و عمارتها در روى تپهها سبز [ است ] و كنار « لاك » خيلى خيلى قشنگ است .
من قدرى بيرون رفته ، روى « كه » گردش مختصرى كردم .
جاى كوچكى است . مثل يك « قصبه » است . محض چشمانداز و صفا و قشنگى
هامش
( 1 ) . در اصل : الحمد و لله
( 2 ) . در اصل : الحمد و لله
( 3 ) . در اصل : الحمد و لله