شنبه ، 29 [ مارس ] 1913 م . ؛ [ 20 ربيع الثانى 1329 ه . ق . ]
صبح رفتم اتاق تقى . او را بيدار كردم . گفت حالم خوش نيست ، گويا تب دارم .
درجه [ اى ] كه داشت ، بيرون آوردم . گذاشت . معلوم كرد تب دارد ، ولى خيلى نبود .
خواست مسهل بخورد . بدون طبيب ندانستم چه مىشود بخورد ، و فرستادم طبيب آمد ، نسخه نوشت ، رفتند ، آوردند ، مسهل را خورد .
تا عصر حالش قدرى بهتر شد .
شب ، تب قطع شد .
خوشحال شدم . به خيال اينكه مختصر سرماخوردگى « 1 » بوده ، رفع شد ، راحت خوابيدم .
يكشنبه ، 30 مارس [ 1913 م . ؛ 21 ربيع الثانى 1329 ه . ق . ] و دوشنبه ، 31 [ مارس 1913 م . ؛ 22 ربيع الثانى 1329 ه . ق . ]
صبح رفتم سراغ تقى ، درجه گذاشته ، دوباره تب كرده [ است ] و تا نزديك ظهر بيشتر شد .
حكيم آمده ، حالش را گفتم .
گفت : اينكه ديشب تب قطع شده ، به واسطهء دوايى [ است ] كه ضد تب نوبه دادم ، قطع شده [ است ] . مرض باقى و ابتداى ناخوشى است ، اقلا يك هفته ؛ و الّا دو هفته طول خواهد داشت .
از اين حرف وحشت كردم كه آيا چه ناخوشى باشد .
قصد كردم برگرديم .
گفت : با تب ، سفر خوب نيست .
خدايا ، حالا من چهكنم ؟
بههرحال ، امروز را مىمانيم . تا فردا چه شود .
باز از كاشه « 2 » هاى ضد تب گفت بياورند ، بخورد . و رفت كه فردا بيايد .
بعد از ظهر تب شدت كرده ، به 25 درجه و نيم رسيد .
امشب را با هزار تشويش ، بىخواب و آرام صبح كردم .
ساعت 8 [ صبح ] رفتم اتاق تقى . بيدارش كردم . تب كم شده [ بود ] . نزديك به قطع بود . قدرى آسوده شدم ، كه اقلا اگر بخواهيم مراجعت كنيم ، ممكن باشد .
هامش
( 1 ) . در اصل : خوردهكى
( 2 ) . كاشه( Cachet )، قرص .