يك دفعه موج بزرگى آمده ، كه خيلى به ما نزديك شد . فرياد زده ، گريختيم و بالا آمديم .
از روى پلهها هم چند دقيقه تماشا كرده ، دير شده ، برگشتيم به هتل .
روز چهارشنبه ، 19 [ مارس ] 1913 م . ؛ [ 10 ربيع الثانى 1329 ه . ق . ]
امروز عصر مادام بلانكى مىآيد اينجا ، خداحافظى مىكند .
صبح قدرى توى باغ هتل راه رفتم .
بعد از ظهر با فرانسواز رفتيم روى كه ، گردش كردم . مادام بلانكى بنا بود ساعت چهار بيايد ما را ببيند .
در مراجعت ، دم در هتل برخورديم به آنها ، كه آمده و ديده بودند ما نيستيم ، مىخواستند برگردند . خيلى خوشحال شدم كه به آنها رسيدم . بعد از تعارفات با يكديگر ، داخل هتل شديم .
چند دقيقه توى هال نشسته ، بعد رفتيم توى باغ ، قدرى راه رفتيم و صحبتى كرديم و برگشتيم توى هتل . در پشت هال جايى است كه پنجرههاى او روى تراس است [ و ] ميز براى چاى گذاشته بودند . نشستيم و چاى خواستيم .
يحيى خان نبود .
بعد از آن ما چاى خورده بوديم ، يحيى خان آمد ، نشست و صحبت را گرم كرد .
براى او هم چاى آوردند .
بعضى كارها كه براى سفر داشتيم ، درست كرده ؛ فردا ساعت پنج بعد از ظهر مىرويم . جاى خواب گرفته ، شب در ترن خواهيم بود .
بعد از ساعتى ، همه بيرون آمده كه گردش كنيم .
مادام بلانكى به يحيى خان گفت : كليساى سيميه « 1 » را برويم ببينيد . رفتيم آنجا [ و ] داخل كليسا شديم . شب و تاريك شده [ بود ] . چيزى ديده نمىشد . برگشتيم . جلو هتل كه رسيديم ، آنها ديگر به هتل نيامدند [ و ] خداحافظى كرديم . مادام بلانكى گفت بايد روبوسى كنيم . يكديگر را بوسيديم . مادموزال را بوسيدم . خيلى تعارفات [ به ] جا آوردند و رفتند .
يحيى خان هم با آنها رفت . مدتى تا نصفه كوچه برگشتند [ و ] دست تكان مىدادند .
من هم همينطور ، تا دور شدند .
هامش
( 1 ) .Monastere de Cimiez