نهار را حاضر كرده ، املت و كتلت گوساله ، سيبزمينى و اسفناج بود . بعد هم پرتقال ميوه داد . خيلى اين نهار بامزه و در جاى باصفا - تقريبا مثل ايران - بود .
هيچكس در اينجا نبود . خلوت و به دلخواه ما .
بعد از نهار نيم ساعتى بوديم و روانهء هتل شديم .
ساعت 5 / 2 ترن مىرود . بايد برويم . وارد هتل شده ، چمدان را حاضر كرده ، حساب هتل را يحيى خان داده ، روانهء گار شديم . امروز هم چون شب را در راه هستيم ، جاى خواب در ترن گرفتيم . شام را در ترن خورده ، خوابيديم .
امشب اتاق ما نزديك ماشين است . خيلى حركت و صدا دارد . خوابم نبرد . « 1 »
شنبه ، 22 مارس 1913 م . ؛ [ 13 ربيع الثانى 1329 ه . ش . ]
صبح ساعت 5 / 6 رسيديم [ به ] لوزان .
اتومبيل هتل روايّال را گرفته ، رفتيم به هتل . مردم هنوز خواب [ بودند ] و از اجزاء هتل كسى نبود . يحيى خان از اينطرف ، آنطرف كسى را پيدا كرده ، آمد و به ما اتاق داد .
چون شب نخوابيده بوديم ، خوابيديم . بد نبود . قدرى راحت شده و خوابم برد .
ساعت 9 بيدار شده ، بعد از اينكه لباس پوشيدم ، شاسر هتل را خواستم و گفتم تلفن كند به خانهء تقى كه بيايد .
دو ساعت منتظر شدم ، جواب نيامد .
شاسر را خواستم . پرسيدم : جواب چه شد ؟ گفت : كسى در خانه نيست [ و ] جواب نمىدهند . گمان كردم بيرون رفتهاند . خيلى براى ديدن تقى بىطاقت شدم .
گفتم : دوباره تلفن كن .
بعد از نيم ساعت آمد ، كه هرچه تلفن كردم ، كسى جواب نمىدهد .
خودم رفتم به خانه ، گفتند از اين خانه رفتهاند و آدرس هم ندادهاند .
من خيلى دلتنگ شدم .
رفتم به سر يحيى خان كه برخيز ، برو ، تقى را پيدا كن .
او مدتى طول داد تا نهار خورد . بعد از نهار رفت به جستجوى تقى . بعد از مدتى آمد و تقى را همراه آورد . او را بغل كرده ، بوسيدم ، چنديندفعه . و نشستيم .
در اين اثنا حسنعلى خان آمد . با او هم روبوسى كرده ، از ديدنش خيلى زياد
هامش
( 1 ) . در اصل : نهبرد