خواص و عوام بوده ، از آنجا است .
گويند هنگامى كه سلطان طغرل بن ارسلان به رى رسيد ، اسبهاى عساكر او در غلّات مزرعهء آنجا درافتاد . پس صدر الدين وزّان به مجلس سلطان شتافته ، جلال را با خود ببرد ، تا حال مزارع را به سمع سلطان رساند .
اتفاقا جلال عقب مانده ، صدر الدّين و اصحابش به بزم سلطان رفتند و جلال را كه از پس آنها رسيد ، حاجب بار نداد . صورت حال او بر صدر الدين معلوم شد و از سلطان آمدن جلال را جواز خواست .
چون جلال به بارگاه سلطان آمد ، خواست سخن آغاز كند . از سلطان اجازت جلوس يافته ، بنشست و گفت :
داعىّ دولتت كه به فرمان نشسته است * آنجا به پاى بود كه دربان نشسته است
پروانه [ اى ] ز شمع سلاطين به دو رسيد * گفتا كه اندر آى ، كه سلطان نشسته است
چون سجده گه بديدم ، پروانه سهو گفت * كه اسكندرى به تخت سليمان نشسته است
دعوى همى كنم كه چو تو نيست در جهان * و اينك گواه عدل ، كه وزّان نشسته است
گرد ستور تو ، كه چو مورند و چون ملخ * بر خوش [ ه ] ها و دانهء دهقان نشسته است
باران عدل بار ، كه اين خاك سالها است * تا بر اميد وعدهء باران نشسته است
سلطان و حاضران را از بديههء او خوش آمد و رفع تعرّض ستوران بفرمودند .
انتهى مترجما « 1 » .
در بين راه ، بقعهء مباركه امامزاده على اكبر ابن الامام موسى كاظم - عليهما السلام - را زيارت كرديم . رواق عالى دارد ، كه گويا در عصر سلاطين صفويّه ساخته شده [ است ] .
درى از چوب منبّت دارد ، كه بر آن نوشته است :
« فى عصر السلطان الاعظم شاه طهماسب بهادر خان وقف هذا الباب ملك محمد بن
هامش
( 1 ) . آثار البلاد و اخبار العباد ، 2 / 119 - 120 .