اگر گردد به دانش چون ارسطو نادر دوران * وگر گردد به بينش چون فلاطون شهرهء كشور
اگر نثرش به دوران نظم حسان را مثل گردد * وگر نظمش كند محو از نظرها دفتر آزر
اگر خطش بگردد جانفزا چون صورت خوبان * وگر ربطش بگردد دلربا چون قامت دلبر
چو باشد اختر بختش به دوران شوم آن كس را * رود گر سوى بحران بحر بر وى مىنمايد بر
مشو زين بيشتر ناسخ ز بخت خويشتن شاكى * كه بر شاهنشه ايران ز جان گشتى تو مدحتگر
ترا از طالع برگشته و بخت نژندستى * كه مهجورى ز وصل بارگاه حضرت داور
ترا باشد ز هجر بارگاه آسمان جاهش * دو چشمى را كه از هر يك نموده چشمهء خون سر
نباشد قدرتت از كثرت فقر و پريشانى * كنى آهنگ « 1 » زمينبوسى شاه معدلت گستر
بود آيا ز خاك آستان بارگاه شه * به چشم خودكشى چون سرمه و بر سر نهى افسر
[ 45 ر ]
تعالى بارگاه شاه دينپرور كه هست او را * زمين داور زمان دارا ملك دربان فلك چاكر
تعالى بارگاه اوست اينكه صف زده هرسو * دوصد چون بهمن و اسفنديار و رستم و نوذر
هامش
( 1 ) . در اصل : هنگ .