قصيدهء ناسخ
الا اى بخت من اى فلك بحر فقر را لنگر * كه از تو روز و شب پيوسته در گرداب فكرم در
به دو ده سال يك شش پنج ناوردى به كام من * فكندى مهره يسرم به نزد عسر در ششدر
ز نخل بينوايى تو به جز خارى نچيدى گل * ز شاخ شادمانى من به جز حسرت نخوردم بر
ترا اين اختر نحس و مرا اين كوكب ميشوم * قرين گويى شدند از پشب باب و اشكم مادر
تويى در كوه غم چون من فرو درمانده و حيران * منم در دشت هم همچون تو سرگردان و بىياور
تويى بر زانوى محنت نهادى سر چو من دانم * منم در كار خود پيوسته چون تو گشته بس مضطر
اگر چه بهره دارم از هنر وافر چه سود اما * كه مثل من بود كمطالعى در دهر دون كمتر
تو گويى از ازل بگرفته گردون اينچنين تعليم * كه باشد جور و كين او به اشخاص هنرپرور
هم او باشد كه پالان مىنهد بر كوههء پيلان * هم او باشد كه تخت زر نهد بر گردهء استر
ازو باشد كه شد بر باد اسم هر سخنسنجى * ازو باشد كه شد ناياب رسم هر سخنپرور
ازو باشد كه اندر گوش مردم نغمهء داوود * ندارد فرق گويى هيچ با صوت كريهه خر
بود برگشته بخت آن كز مشيمهء مام در دوران * بزادش ساعت بد دايهء اين دهر دونپرور