و هرآدمى كه گوهر حسب و نسب خويش و هنر مكتسب را در كفهء بىمروّتى نهد و در ترازوى زبانهدار بزيان « 1 » بر سنجد و خود را از زمرهء اهل سفرهء دونان سازد بدونان ازو حساب نبايد گرفت ،
اذا لم تخش عاقبة اللّيالى * و لم تستحي فاصنع ما تشاء
و اگر نعوذ باللّه صورت افتد كه تحوّل القوس ركوة روزگار دونانست و با خود گويد و اين را امام سازد :
و انّى رأيت الجهل يحظي بأهله * كما كان قبل اليوم يسعد بالفضل
بدان كه چون قضا و اجل مقدّر و قوت موّقت است و رسول صلواة اللّه عليه و آله ميگويد : من تشبّه بقوم فهو منهم مصاحبت فرومايگان بدان ماند كه شخصى از گرمابه برآيد و خويشتن را به لباس پاكيزه و عطر بيارايد و كارد و رسنى بردارد و بمزابل سگان عقور را گيرد و خصى كند چون به خانه رود از آن نه مائدهء بر طبق تواند نهاد و نه فائدهء بر ورق نوشت ، جامه دريده و سر و ريش ملوّث و جوارح مجروح و طوق حمق و مطوّقى « 2 » در گردن بماند و بداند كه طبيعت بد اصل فرومايه بهزار پايهء نردبان بمكارم اخلاق نرسد و تا قيامت ندامت سود ندارد ، كملتمس اطفاء نار بنافخ
بيت :
از كوشش و از دويدن و خدمت كس * افزون نشود بذرّهء قيمت كس
الحمد للّه الذى عافانا من هذا . چنين شنيدم كه اصمعى عبد الملك بن قريب روزى پيش فضل بن ربيع گفت عتّابى شاعر را ، كه با مكانى كه ترا پيش امير المؤمنين مىبينم با لباس خشن و خلق چرايى ، جامهء كه لايق باشد چرا نپوشى گفت : اصلحك اللّه
هامش
( 1 ) - كذا در الف ، ب اين كلمه را ندارد ، ج : به زمان ، ساير نسخ : به زبان
( 2 ) - از مترادف آوردن اين كلمه باحمق چنين معلوم مىشود كه مطوّقى را در فارسى مجازا بمعنى حمق يا نظاير آن استعمال ميكردهاند و مطوّق ظاهرا يعنى كسى كه طوق حمق به گردن گرفته و پيش مردم به اين سمت موسوم شده است ، امير الشعراء معزّى گويد :زان قوم نيم من كه برم از پى دينار * اشعار مزوّر بر ممدوح مطوّق