تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ طبرستان ( فارسى ) — صفحة قسم دوم 151

مساهمون:

صقسم دوم ١٥١
وعده داد كه در حقّ تو شفقت كنم ، بعد از سه روز پيش از آن كه شاه را خوش آمد خبر بود قاصد بهزارسف رسيد كه برادر امير جليل بعلّت خناق با سراى باقى شد ، حالى از ناتمامى خويش كلاه از سر بينداخت و در خاك نشست و رسم عزا پيش گرفت و اصفهبد را آگاهى دادند ، معارف را بتعزيت فرستاد و او بنفس خويش بسر سراى او شد امّا از اسب به زير نيامد ، معارف مازندران گفتند او را ببايد گرفت و بپايان قلعه برد تا قلعه تسليم كند ، شاه گفت بىامانتى مبارك نبود و روا نشايد داشت ، هريك بنوعى ديگر گرد شاه برآمدند و پادشاه خورشيد از انديشهء آنكه رويان زمين از او بازستاند به او سپارد ، او را تحريض كرد تا اصفهبد آن گفت كه آن ولايت به تو تعلّق ميدارد تو دانى آنچه صلاح است فرمايد ، در حال او را بگرفتند و بند برنهاده و بپايان قلعهء ولج برده ، مردم ولج را گفته كه قلعه بدهند تا او را رها كنيم ، گفتند او پادشاه ما آن‌وقت بود كه در بند شما نبود ، پادشاه خورشيد بىفرمان شاه تعرّض ملك و ولايت هزارسف نمود ، هزارسف را گردن بفرمود زد و با فردا قلعهء ولج بدادند و مدّت هجده سال از در جاجرم تا بسياه گيلان چنان ايمن و آسوده بود ولايت كه پيرزنان طبقهاى زرّين فى المثل بر سر نهاده ميرفتند ، و چون خبر كشتن هزارسف بسراج الدّين رسيد پيش اتابك شد و بگفت داماد مرا شاه مازندران بكشت ، اجازت فرمايد تا بروم و انتقام ثار او كشم ، اتابك گفت تو ديوانهء ، براى كشتهء كه به دنيا و آخرت از او منفعتى نباشد با شاه اردشير من خصومت پيش گيرم تا او را از آن‌چه شود اگر در بند بودى امّا بر حال حيات بلطف و عنف او را با دست آورديمى ، او بيچاره شطرنج نباخته بود كه ديدى شاه بخانهء شاه نشود ، و قايماز را از رى معزول كرد و سونجبه را عوض او پديد فرمود و در اين سال برى آمد ، روزى نشسته بود با پسر على وار « 1 » آواز چاووشان درافتاد ، اتابك گفت اين كيست ؟ گفتند قايماز است ، گفت قايماز نيز بمقام آن رسيد كه چاووش دارد امّا تو چه ميگويى در حقّ بندگان من و مراتبى كه ايشان را دادم ؟ گفت زندگانى خداوند اتابك اعظم جاويد باد بندگان را بدان مقام رسانيدى كه بعد تو طاعت هيچ فرزندى از آن تو ندارند و يكى بر ديگرى سلام نكند و تا يكى از اين بندگان زنده باشند عراق نيارامد ، اتابك آب در چشم آورد
هامش
( 1 ) - ب : على بار .