تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ طبرستان ( فارسى ) — صفحة قسم دوم 110

مساهمون:

صقسم دوم ١١٠
خواهران ، و اصفهبد را با عايشه خاتون بغايت خوش بود و بسيار نعمت در حقّ او بفرمود و اين ساعت هر تجمّل و اسباب و بنده و خادم كه در عراق دارد همه از ملك شهيد است و دعا و ثنا بر روان او ميفرستد و بزهد و عفّت و صلاح چنان كه رسم زنان مازندرانست ، روزگار ميگذراند ، و اينانج چون با شاه وصلت كرد فرمود كه بگرگان خواهم شد تا از خواجه تاش مؤيّد آيبه مدد گيرم ، ملك علاء الدّوله اجازت داد آنجا شد و مؤيّد او را مدد فرستاد و ملك شهيد چهار هزار سوار و پياده با او سپرد تا برى شد و بموضعى كه چاله كاوانان گويند بحدّ مزدغان مصاف داد و ايلدگز را بشكست و بمحمّد اتابك رسيد ، خواستند كه او را بگيرند به حكم آنكه دختر خويش قتيبه را به دو داده بود گفت رها كنيد او را كه كودك است چه جاى مصاف و حمله است او را ، و از آنجا برى باز آمد و قلعهء طبرك را عمارت فرمود « 1 » و پيش ملك شهيد فرستاد كه من تركم قلعه نتوانم داشت ، عراق همچنانكه مازندران از آن تست ، خاصّه و كوتوال بفرستد ، و در اين سال سرماى عظيم بود ، ملك شهيد سيصد مرد خاصّه با برگ و ساز و كوتوالى معروف را بقلعه فرستاد و با تصرّف خويش گرفت ، لارجان مرزبان با حرب و استندار را فرمود كه روزبروز احوال قلعه و امير اينانج نمايند .

ذكر بدفعلى با حرب و هلاك او

مردم لارجان از كفر و بىديانتى و ملحدى با حرب ستوه شدند كه زنان مسلمانان را بمجلس شراب بردى و بتهوّر و جنون دست و پاى و گوش و بينى بريدى و زنان را در زير غلامان فرمودى خفت و او بر پشت غلامان و اگر كلمهء بازگفتندى شمعهاى سوزان در اسافل زنان و غلامان زدى و از نامسلمانى او چه تقرير توان كرد و اگر شرح رود باور نباشد تا اتّفاق افتاد كه بلار و آهنگ « 2 » شد ، غلامان او را خالى بيافتند و از پشت اسب بشمشير به زير افگنده و دست و پاى او بريده و اندام از او جدا كرده و در اسفل او زده و با عراق گريخته و اهل آن ولايت را حقّ جلّ جلاله فرياد رسيد و از آن حرام زادهء ظالم نامسلمان خلاص داد و امير على لارجانى گفتند از ديه كوا يكى بود كه
هامش
( 1 ) - از سطر 13 صفحهء 106 تا اينجا چنان كه اشاره شد در ساير نسخ تاريخ طبرستان به غير از الف و ب نيست و پس از سه سطر باز بقيّهء مطلب تا ابتداى عنوان « ذكر قتل اصفهبد حسن » از همان نسخ افتاده . ( 2 ) - ب : بلار آهگ