تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ طبرستان ( فارسى ) — صفحة قسم دوم 107

مساهمون:

صقسم دوم ١٠٧
بار هزار دينار از نقد و جنس از قلعه بدر بياورد و جمله بمردم بخشيد و بدعتهايى در مازندران پيدا كرد كه هرگز كسى بخواب نديده بود ، و جوهر گفتند خواجهء بود از آن پدر كه وشاقباشى غلامان سرايى بود و شاه غازى او را عظيم دوست داشتى ، بر سر گور پدر نشسته بود با غلامى چند بفرمود آورد و او را بزندان فرستاد و هرچه از آن او بود ببرد و بخاصّگان خويش بخشيد و سه چار باطل پيشه بودند كه او خاصّگى نام نهاده بود چون على كيا و ابراهيم جامدار و اسد نوشروان و از اين نوع بسيار بودند چندان نعمت در حقّ ايشان كرامت كرد كه هريك بمال پادشاه شدند و اصفهبد اسفنديار بن شهريار گفتند كه خواهرزادهء پدر او بود پسر امير شهريار كه قلعهء دارا ملك او بود بديشان داده بود و پيشتر در اين كتاب گفتيم كه شاه غازى را در حقّ آن خواهر چه شفقت و عنايت بود ، او را گفتند او بآمل روزى بپادشاهى نشسته بود بفرستاد او را بگرفت با قلعهء دارا برد آنجا بفرمود كشت ، بعد مدّتى عمّهء او بماند تا اوّل عهد شاه اردشير فرمان حقّ يافت رحمة اللّه عليها ، ذكر صلاح و خيرات او در اين كتاب گفته آمد ، تا سابق قزوينى كه پدر او را بسطام و دامغان و جاجرم داده بود براى تهنيت ملك پيش او آمد چون حالات او مشاهده كرد نه‌چنان يافت كه از آن پدر ، بمقام سارى نماز شامى برنشست كه با دامغان شود ، اصفهبد را خبر دادند جمله لشكر را بدنبال بفرستاد و او برنشست و در عقب دنبادنب ميرفت ، چون سابق بديه زارم رسيد بوم دانى داشت كه بوقت تابستان با جاره دره ، بالاى زارم ، رسيده بود و ندانست كه بزمستان آدمى و چهارپاى آنجا نتواند گذشت سابق را گفت اين راه به چند فرسنگ نزديكتر است ، روى بدان راه نهادند و اصفهبد علاء الدّوله شرف الملوك رحمه اللّه دررسيد ، دانست كه او آنجا نتوانست گذشت ، بزارم بازايستاد و گفت برويد و بگيريد ، محمّد آهنگر گفتند رعيّتى بود بزارم بپياده راه بردويد و پيش سرباز گرفت و بر تنده ايستاد ، سابق و ياران او جمله در برف بماندند او پياده شد و اسب را پىبكرد ، چون بمحمّد آهنگر رسيد سنگى پنجاه من از بالا بر او انداخت ، بر بازوى آمد ، شمشيرش چنان از دست بيفتاد كه دو نيمه شد و اين محمّد آهنگر بعد يك ماه مرتعش شد ، او آن نيمه شمشير در دست گرفت و پشت خويش بكوه بازداد ، على كيا شمس الدّين كه خاصّگى بود پيش او شد ، نيمهء شمشير چنان بر او