شهر را پادشاهى بود كه توليت آن از اجداد به دو رسيده بود و در جوار آن شهر جمعى از بوزنگان آرام گرفته و ايشان نيز با خفض عيش وسعت رزق و فراغ خاطر روزگار ميبردند و پادشاه مطاع داشتند كه گوش بوصايت او مصروف و دل بر هدايت او معطوف گردانيده بودند و بىاستشارت او نفس از خاطر بلب نرسانيدند .
روزى از روزها ازيشان جمعيّت طلبيد ، چون گرد آمدند گفت ما را از حوالى اين شهر نقل مىبايد كرد و بموضعى ديگر خراميد ، شعر :
أرى تحت الرّماد و ميض جمر * و يوشك أن يكون لها ضرام
بوزنگان گفتند سبب اين حادثه و موجب اين واقعه باز بايد گفت و صورت صلاح اين انديشه بما نمود تا رأيها جمع شود ، اگر متضمّن نجح و خير باشد از اشارت تو عدول نرود ، گفت البتّه بر شما اظهار اين انديشه نخواهم كرد كه اين منزل شما را خوش آمد و جايى فراخ و دلگشاى و بسيار نعمتست ، ميدانم كه اگر آنچه مرا معلوم است بشما رسانم در چشم و دل شما وزنى و محلّى ندارد امّا به حكم آنكه فضل رأى و غلبهء عقل من بر خود ميدانيد نصيحت من قبول كنيد و متابعت واجب بينيد تا بجاى ديگر شويم كه عقلا چنين اشارت كردند ،
و ما الحزم الّا أن يخفّ ركائبى * اذا مولدى لم أستطب منه موردى
هرآينه هجرت و جلا از جفا و بلا سنن جملهء انبيا و مرسلين است ، و در خرد نخورد كه عاقل چون تباشير شرّ و مناكير ضرّ در نفس و اتباع و اهل و اشياع خويش ديد اگر آن را خوار دارد و غم زاد و بود را بر شادى عمرى كه سود كند ترجيح نهد بجهل و كسل منسوب شود و بغمرى اجل به خود كشد ، شعر :
فما كوفة أمّى و لا بصرة أبى * و لا أنا يثنيني عن الرّحلة الكسل
و في العيش لذّات و للموت راحة * و فى الأرض منأى للكريم و مرتحل
چه كريم عنصر شريف جوهر در هرمنزل و مقرّ كه مستقرّ سازد با فضايل ذات و هنات لذّات بود و مثلا چون به دريا افتد سماحت و نجاحت با او سباحت كند ، و اگر عزّ و منقبت و رزق و مرتبت مخصوص بودى بمقامى دون مقامى نگفتندى :