نبودند باطل فرموده باشد ، و اگرنه از برهان توانگرى آنست كه بكره و ما لا يطاق چيزى نستد الّا بطوع و رغبت ، و خدمت ظاهر آوردند ، اگر خواهند ايشان را توانگر نام ننهد و لئام و گناهكار نام كند ، از آنكه بريا و لؤم و دناءت نه از وجه شرع بدست آوردند ، و اين معنى كه پادشاه وقت بفضول اهل فضل استعانت كند از عامّهء خلايق ، در دين اين را اصلى است و در رأى وجهى روشن .
س ؤالى ديگر كه شهنشاه را مانع چه آمد از آنكه ولى عهدى بعد خويش معيّن نمىكند و نام نمىنهد ، جواب بداند كه درين از مفسدهء آن مسمّى كه بعد او خواهد بود انديشه كرد كه اگر پديد آرد و نام نهد آن كس با همهء اهل جهان بانديشه و فكر باشد ، اگر كسى برو قربت كمتر كند بر آن كينهور گردد ، و نيز ولى عهد خود را پادشاه بيند گويد اين شخص منتظر و مترصّد مرگ منست ، دل از دوستى و مهر و شفقت سرد شود ، چون صلاحى شاه را و رعيّت را متضمّن نيست مستور اوليتر ، و نيز شايد بود كه اگر ظاهر شود دشمنان از كيد و حيلت خالى نباشند ، و مردهء شياطين و أعين حسده از جنّ و انس آسيبى رسانند . و ديگر يقين دان هركه زود منظور چشمهاى خلايق شود در معرض هلاك افتد از خويشتن بينى و بىمروّتى ، و هركه خويشتن بين گردد عاصى شود در صلاح و هركه عاصى شد زود خشم گيرد و چون خشم گرفت تعدّى كند و چون تعدّى كرد بانتقام او مشغول شوند تا هلاك شود و ديگران بسبب او نيست گردند . پادشاه آن بايد كه لغام « 1 » جهاندارى بطاعت دارى بدست آورده باشد و خلاف هوى ديده و مرارت ناكامى چشيده و از زنان و كودكان و خادمان و سرداران و دوستان و دشمنان قدح و توبيخ و تعريك يافته ، و من ترا درين حكايتى دانم كه نشنيده باشى و لكن ميترسم كه اين حكايت من باقى ماند در اعقاب ما و عارى بود ما و رأى ما را ، با اين همه ياد خواهم كرد تا علم ترا زيادت گردانم :
بداند كه ما را معشر قريش « 2 » خوانند ، و هيچ خلّت و خصلت از فضل و كرم عظيمتر از آن نداريم كه هميشه در خدمت شاهان خضوع و خشوع و ذلّ نموديم ، و فرمانبردارى و طاعت و اخلاص و وفا گزيديم ، كار ما بدين خصلت استقامت گرفت و بر گردن و سر
هامش
( 1 ) - كذا در الف ، ساير نسخ اين قسمت را ندارند ، ظاهرا لغام شكل ديگرى است از لگام بمعنى دهنه و افسار
( 2 ) - كذا در الف ( ؟ ) كه همان نيز فقط اين قسمتها را دارد .