تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ طبرستان ( فارسى ) — صفحة 32

مساهمون:

ص٣٢
لو حاز فخرا مقام المرء فى وطن * ما جازت الشّمس يوما بيتها الأسدا
بوزنگان گفتند پادشاه از كمال رأفت و فرط عاطفت بر ما كه رعاياى اوييم چندين تأكيد در تمهيد قواعد قبول اين نصيحت ميفرمايد ، ناچار تا عظيم مهمّى و وخيم جرمى از روزگار ظاهر نشده باشد چنين مبالغت نفرمايد ، امّا تا بيان حال اين عزيمت معلوم ما نشود خفقان دلهاى ما نخواهد آرميد و لا بد چون برين سرّ وقوفى افتد جز انقياد امر و اجتناب از نهى او لازم نشمريم و بوفور شفقت و ظهور رحمت او امداد قوّت دل و نشاط حركت زيادت شود . شاه بوزنگان گفت بدانيد كه من ديروز بر درختى شدم كه مشرف بود بر كنار اين شهر و در سراى پادشاه اين شهر نظاره ميكردم گوسفندى ديدم از آن پادشاهزاده اين شهر كه با دخترى از خدمتكاران ايشان سر ميزد « 1 » ، و علما گفته‌اند از مجاورت متعاديان پرهيز كنيد و نهى فرمودند ، و من نميخواهم كه در اشارت علما عصيان كنم و كلمات ايشان را لغو انگارم . بوزنگان بيك بار تبسّم تعجّب فرا نمودند از قول او ، و از سر تبرّم و تجهّم ، بتحكّم و تهكّم ، او را گفتند :
و ان لاح برق من لوى الجزع خافق * رجعت و جفن العين ملآن دافق
تو چندين ساله مقتدى و پادشاه مايى و عاقلهء قوم و صاحب سنّ و رأى و تجربت ، آخر نگويى كه از مناطحه و معادات گوسفند و كنيزك پادشاه بما چه رسد ، پادشاه گفت اوّل هلاك شما ، و اين خود آسان و كوچكست كه ابتدا بشما رود ، و بعد از آن هلاك اهل اين شهر و خرابى و كشته شدن . بوزنگان را ازين تقرير استبداع و استرجاع زيادت شد ، گفتند ترا پيش ازين ما بدين صفت نيافتيم ، چشم بد در تو كار كرد و غشاوتى در عقل تو پديد آمد ، احتماء صادق فرمايد تا اطبّا آريم و سوداء ترا علاج فرماييم تا با خويشتن آيى و از ملك بىنصيب و محروم نگردى . شاه بوزنگان گفت حكما راست گفته‌اند كه : من عدم العقل لم يزده السّلطان عزّا و من عدم القناعة لم يزده المال غنى و من عدم الايمان لم يزده الرّواية فقها ، معنى آنست كه هركه ذليل باشد ببىخردى پادشاه وقت و خسرو روزگار او را عزيز نتواند كرد و هركه خرسندى و قناعت ندارد مال او را توانگر نگرداند و هركه ايمان ندارد كثرت روايت او را فقيه نكند ،
هامش
( 1 ) - كذا فى جميع النسخ ، ظاهرا : سرو ميزد