تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ طبرستان ( فارسى ) — صفحة قسم دوم 46

مساهمون:

صقسم دوم ٤٦
حرب كن براى آن ميگويد تا همچنانكه بعهد فخر الملوك فرستادند او را براى تو بفرستند و صلاح خويش در اين ميداند ، اصفهبد پيغام برادر جمله سخت كرد و بسمنان پيش قطب بزّازى فرستاد كه برادر مرا چنين مىفرمايد ، قاضى بزّازى اين نامه به مهر كرد و گسيل فرمود ، سلطان چون نامه بخواند بفرستاد و يرغش ارغونى را بخواند و نامه بر او فرمود خواند ، يرغش ارغونى گفت همه راست نبشته است و از اين نمىگردد ، اگر فرمان باشد من بشوم و قلعه‌هاى ولايت با دست گيرم و قاضى بزّازى و يرنقش و منكوبرز به راه كنيم هزارگرى درآمدند و منكوبرز از آنجا بسارى آمد و بهرام بالاى درويشان بلالمك شد و لشكرگاه كرد و و ستم بن « 1 » شهر يوشن بكيله خواران بخانهء خويش بنشست و لشكر جمع كرد و امير مهدى لفور و ابو الفضل بن ابى القسم ايزاباد پيش منكوبرز آمدند و كردان مياندرود و تركان جمله بمنكوبرز پيوستند و امير با كالجار كولا بيامد ، او را لشكر دادند و بكيله‌خواران فرستادند ، و ستم بن شهر يوشن در بيشه شد ، امير كولا با تركى چند پيش او شد ، او را بديد و عهد كردند كه چون علاء الدّوله بمازندران آيد پيش او شويم ، اين ساعت تركان را رنجه مدار و بسارى تاختن مياور ، بخانهء خود ايمن فرونشين ، و ستم بر اين قرار نهاد و پيش منكوبرز آمد و پيش سلطان فتح نامه نبشتند كه قلعهء كيله‌خواران مستخلص كرده‌ايم ، يرغش ارغونى گفت سلطان را كه اگر ترا ولايت طبرستان مىبايد علاء الدّوله را بند بايد نهاد و محبوس بايد كرد تا من بشوم و آن ولايت بستانم ، سلطان اصفهبد را بازداشت و برادر كهين يزدگرد نام با او بود و علاء الدّوله گفت كه من غم خويش نميخورم مرا غم يزدگرد است كه بسبب من در رنجست ، يرغش وداع كرده از پيش سلطان بيرون شد كه بمازندران شود همان روز خناق گرفت و بمرد و در اين وقت سلطان هم رنجور بود ، بعد ده روز او نيز درگذشت و خبر بمنكوبرز رسيد لشكر برگرفت و روى بعراق نهاد ، چون بتنگهء كولا رسيد مردمان آگاه شدند و شهر آشوب سوته كلاته گفتند مردى سپاهى بزرگ بود با اتباع خويش بيامد و تنگهء كولا بگرفت و كمين كرد چون خزانه و اشتران برسيدند كمين بگشود و هرچه تركان جمع كرده بودند
هامش
( 1 ) - كذا صريحا در الف و ب يعنى و ستم نه رستم در جميع مواضع .