تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ طبرستان ( فارسى ) — صفحة قسم دوم 48

مساهمون:

صقسم دوم ٤٨
بيست مرد را از كسان خويش با ايشان بفرستاد تا قلعه تسليم كنند ، چون قاصدان با قلعه رسيدند بهرام پادشاه با جعفر را فرستاده بود و دل منصور بگردانيده ، كسان اصفهبد را در قلعه نگذاشت و جواب بازداد ، ابو اسحق لفور را چون معلوم شد كه اصفهبد برسيد قاصد فرستاد و گفت كه دوهزار مرد جمع كرده‌ام و مال و جان فداى تو خواهم كرد و بسيچه رود نشستم ، اصفهبد از اين جانب بيامده با بنده آنچه بايد كرد كند اصفهبد روى به دو نهاد ، چون بكلابى [ سواته كوه « 1 » ] رسيد اسفارنگيج بن كالجار مردى بزرگ بسيار مال و قبيله پيش اصفهبد آمد و او را بخانهء خويش برد و ميزبانى و پيشكش كرد و با جملهء فرزندان و خويشان به خدمت او پيوست و همه را بملك علاء الدّوله سپرد و او را بياوس « 2 » كلاده برد ، امير ابو اسحق پيش خدمت آمد و زمين بوسه كرد و اين روز اوّل ماه فروردين بود سال بر پانصد و دوازده از هجرت صاحب شريعت عليه الصّلوة و السّلم . امير ابو اسحق جملهء لشكر را علوفه داد و پيش لارجان مرزبان ابو الحسام فرستادند ، شيرزاد نام پسر را با همهء لشكر پيش اصفهبد فرستاد و امير با حرب گرماب‌رود با پانصد مرد به خدمت آمد و اصفهبد كيخسرو كه بآمل مقيم بود و امير شهنشاه كه قلعهء دارا داشت لشكرى را كه داشتند به خدمت فرستادند و سنان الدّوله كه شحنهء آمل بود با مردم خويش باصفهبد پيوست و اصفهبد شهردار كه عم‌ّزادهء ملك بود به خدمت آمد با جمعى انبوه و پسر اصفهبد زيار لپور على ناماور نام هواى بهرام داشت ، اصفهبد على جوستانى را كه معتمد او بود پيش او فرستاد و او را دلدهى كرد و به خدمت آورد بمصلّى ترجى دست‌بوس يافت ، اصفهبد خانهء پدر به دو ارزانى داشت ، و به جهت باكالجار كولا دل‌مشغول بود ، محمّد كولايج را پيش خويش خواند و گفت نه تو گفتى كه با كالجار دوستدار تست مگر دروغ گفتى ، چون در اين حديث بود از آن باكالجار قاصدى دررسيد كه من آمدم ، اصفهبد با به اول كنار آمد و با هاشم علوى را كه نقيب بود و دهخدا ابو الحسن را كه وزير بود باستقبال او فرستاد ، با كالجار با شهر آشوب ايزا باد و غلامانى « 3 » كه از آن حسام الدّوله بود
هامش
( 1 ) - كلمهء بين دو قلّاب را ب اضافه دارد ( 2 ) - كذا در ب ، الف : بيالوس ( 3 ) - ب : دو غلامى