تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ طبرستان ( فارسى ) — صفحة قسم دوم 36

مساهمون:

صقسم دوم ٣٦
برادر نجم الدّوله قارن زهره نداشت كه رغبت كند ، گفت سلطان اين تشريف برادر مهين را ارزانى دارد كه پادشاه و مخدوم من اوست ، سلطان را پسنديده آمد و خواهر خود را بنجم الدّوله قارن عقد فرمود كرد بحضور اصفهبد علاء الدّوله ، و همانجا داشت و او را با تشريف گسيل كرد ، چون از راه لارجان بنواحى آمل رسيد امير حسن بن محمّد حسنان والى آمل كه لقب بهاء الدّوله بود با جمله قضاة و سادات و اعيان شهر باستقبال او شدند و زر و جامه‌ها نثار كردند و علاء الدّوله ده روز بآمل بياسود تا خبر بشهرياره كوه رسيد ، معارف شهرياره كوه بآمل شدند و تهنيت قدوم كرده و در خدمت او با سارى آمدند و اصفهبد به خدمت پدر بازرسيد و پدر چون او را ديد خدايرا شكر كرد و از او احوال بازپرسيد و چون فارغ شدند گفت پيش برادر شود قارن ، و او را خدمت كند ، بفرمان پدر برخاست ، بدر سراى برادر شد ، قارن او را بار نداد ، بعد مدّتى كه بدرگاه برادر باستاد بازگشت با خدمت پدر آمد و ببرادر پيغام داد كه من براى رضا و فرمان پدر پيش تو آمدم ، چون تو بار نميدهى بعد از اين نيايم ، پدر چون اين بشنيد دلتنگ شد ، بفرستاد قارن را خواند و ملامت كرد ، قارن از خدمت پدر بيرون آمد و با برادر دشمنى ظاهر گردانيد و ساز خويش بكرد و از پدر اجازت خواست و به راه ويمه بيرون شد و سلطان ببغداد بود آنجا رفت ، و او بنفسه مردى بود كه در عهد او چون او سوار نبود بمردانگى ، چون او ببغداد رسيد سلطان او را استقبال كرد و عرب و عجم بديدار او بنظّاره آمدند و چون او بميدان گوى بچوگان گرفتى هيچ خلق از وى نتوانستندى ربود و بمدّت ملك او صفت او برود ، بعد مدّتى سلطان باصفهان آمد و خواهر با او سپرده و همانجا باصفهان زفاف رفت و بكارت برداشت و با نعمت و جهاز بسيار روى بطبرستان نهاد ، علاء الدّوله ازو بترسيد پيش پدر شد و گفت برادر من مردى خونخوار و بىمهر است من طاقت خطاب او ندارم دستورى دهد تا بگوشهء روم و بنشينم ، پدر گفت رضاى من با تست برادر را با تو هيچ پيش نرود ، چون قارن بسمنان رسيد حسام الدّوله تا بفريم باستقبال شد ، چون پسر به دو رسيد به جهت پسر از اسب به زير آمد و در كنار گرفت و قلعهء كوزا با پسر سپرد ، چون علاء الدّوله بدرويشان اين خبر بداشت باز آرم شد و پيش پدر بنشست كه قلعهء كوزا مرا داده بودى ، مبارك باد كه بقارن دادى ، پدر امير مهدى لفور پيش او فرستاد تا نصيحت كند ، البتّه مفيد