و معلوم شاه و شاهزادهء جهان باشد كه حكما پادشاه با تمكين آن را خوانند كه صلاح روزگار آينده بهتر از آن گوش دارد كه غم زمان خويش تا نيكنام دنيا و آخرت باشد همچنانكه يكى از ملوك فارس خاقان را گفت امروز از ترك كينهء صد سالهء بعد از خويش خواستم ، و هرپادشاه كه براى خوش آمد امروز خويش قانون عقل جهاندارى را فروگذارد و گويد اثر فساد اين كار صد سال ديگر ظاهر خواهد شد من امروز تشفّى نفس نگذارم كه من بدان عهد نرسم هرآينه ببايد دانست كه زبان خلايق آن عهد اگر همه نبيرهء او باشند بر تقرير گفت او درازتر از آن باشد كه بروزگار او و طول مدّت ذكر باقىتر ، و اين معنى براى آن نبشتم از كار خويش تا بدانى كه هركه با من مشورت كند همچنانست كه با من نيكويى كرده و چون نصيحت من درو اثر پديد آرد من از آن شادمانه شوم كه مرا در دنيا شادى همين است و هيچ كس از شاهان روى زمين و اهل قدرت و تمكين با من نه احسان توانند كرد و نه شادى ديگر برين فزود ، و عجب مدار از حرص و رغبت من بصلاح دنيا براى استقامت قواعد احكام دين چه دين و ملك هردو بيك شكم زادند دو سيده ، هرگز از يكديگر جدا نشوند و صلاح و فساد و صحّت و سقم هردو يك مزاج دارد و مرا بعقل و رأى و فكرت خويش فرح بيش از آنست كه متموّل را بمال و پدر را بفرزندان ، و لذّت من از نتايج رأى بيشتر از ملاذّ شراب و غنا و لهو و لعب چه مرا انواع سرور است : اوّل صورت صواب كه بر آن اعتقاد كنم و نتايج آنكه هرروز و شب مىبينم از ظهور صلاح بعد فساد و حقّ بعد باطل و دوّم آنكه ارواح گذشتگان نيكوكاران از رأى و علم و عمل من شادمانه ميشوند ، همچنانم كه با حسنت آوازهاى ايشان ميشنوم و شادى و طلاقت روى ايشان مىبينم و سوّم آنكه ميدانم بس نزديك روح مرا با ارواح ايشان ائتلاف بىخلاف خواهد بود ، چون بهمديگر رسيم حكايتها كنيم از آنچه كرديم و شاديها يابيم تا آن شاه و شاهزاده را معلوم شود كه رأى من با عامّهء خلايق جز برّ و مكرمت نيست و خاص براى تو آنست كه بر اسبى نشينى ، و تاج و سرير گرفته بدرگاه شهنشاه آيى و تاج آن دانى كه او بر سر تو نهد و ملك آن را شناسى كه او به تو سپارد كه شنيدهء او با هركه تاج و ملك از او گرفت چه كرد ، و يكى از آن قابوس بود شاه كرمان ، طايع و منقاد به خدمت جناب مريع او رسيد و تقبيل بساط
تاريخ طبرستان ( فارسى ) — صفحة 17
مساهمون: عباس إقبال آشتياني
ص١٧