تا ميان مصمغان و فضل رفيقى خصومت افتاد و تعصّب با ميان آمد ، مصمغان با بيشه شد ، حسن زيد لطفها ميفرمود گفت البتّه نيايم ، از بدسيرتى و ناجوانمردى ديلمان ميترسم كه آدمى فعل نيستند ، خلع طاعت بكرد ، هم بدان نزديك محمّد بن نوح بيرون تميشه رسيده بود ، اصفهبد قارن خلع طاعت روا داشت و پيش او رسول و نبشته فرستاد ، حسن زيد بلنكورخان شد و جملهء غلّهء ولايت بسوخت و بدنبال قارن دوانيد ، ازو بگريخت ، حسن زيد باسارى آمد از آمل خبر و نبشته آوردند كه جايى بن لشكرستان بر اهل رستاق آمل ظلم و خارج ميفرمود جماعتى عصيان كردند و او را بقتل آورده ، در حال محمّد بن ابراهيم را براى آن بتدارك روانه فرمود و بعد ده روز بدنبال او بشد چون بترجى رسيد ابن عمّ او قاسم بن علىّ بن الحسن بن زيد از عراق آمده بود [ و ذكر او در مقدّمه رفت و فضل و جودت شعر او « 1 » ] ، سيّد او را تشريف و عطاء جزيل داد و با آمل فرستاد و او بتريجه مقام ساخت و سرخاب بن اصفهبد قارن و برادر او مازيار را بگرفت ، بند برنهاد و سيّد حسن بن [ محمّد بن ] جعفر العقيقى را بسارى فرستاد و آن نواحى به دو سپرد و فرمود كه مصمغان را با دست آورد عقيقى بمصمغان استمالت نبشت ، به دو پيوست و عذر خواست تا رستم بن زبرقان بمهروان رستاق عصيان و فساد كرد و راه ناايمن شد ، هرمزد كامه بن يزدانكرد و عبّاس بن العقيلى را بسر او فرستاد ، رستم بن زبرقان نخست باصحاب محمّد بن نوح پيوست ، ديگران را كشتند و مابقى گرفته آورده ، چون رستم بدان جماعت رسيد محمّد نوح را برگرفت بمهروان آورد ، حسن بن محمّد عقيقى مظفّر و منصور و مؤيّد و مسرور باز گشته بود و بسيار خلق را كشته و چهارصد اسير آورده مدّتها بسارى بماند تا خبر دادند اصفهبد قارن بن شهريار را ابراهيم بن معاذ ز قومس مدد ميفرستد و بمصاف تو خواهد آمد ، او پيشدستى كرد ، بكوهستان او تاخت ، هركه را يافت كشت و خانههاى او را آتش بركشيد و جمله مردم را بازير آورد و روزى چند به شهر سارى مقام كرد و سيّد حسن عقيقى را بدان نواحى بگذاشت و بآمل آمد و فرمود تا مثلها نويسند بكلّ ممالك طبرستان كه ببانك نماز خير العمل گويند و بنمازها بسم اللّه الرّحمن الرّحيم بجهر
هامش
( 1 ) - قسمت بين قلاب فقط در الف هست و در صورت اصلى بودن اين جمله معلوم مىشود كه ذكر اين سيّد و ذكر اشعار او در اصل كتاب بوده و از نسخهها افتاده است .