تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ طبرستان ( فارسى ) — صفحة 225

مساهمون:

ص٢٢٥
شيعه باشد بعهد او بود روزى او را بخواند و پيش خويش بر بالش نشاند و روى بعلىّ بن محمّد النّديم كرد و گفت : شاعرترين اهل روزگار كيست گفت ابو عباده گفت بعد او گفت عبيدك ولد مروان بن ابى حفصه ، بعد از آن روى به امام علىّ بن محمّد عليهما السّلام كرد ، گفت من اشعر النّاس يا ابن عم فقال علىّ بن محمّد الكوفي قال المتوكّل و لم قال لقوله ، شعر :
لقد فاخرتنا من قريش عصابة * بمطّ خدود و امتداد اصابع فلمّا تنازعنا الفخار قضي لنا * عليهم بما نهوي « 1 » نداء الصّوامع
متوكّل گفت : ما نداء الصّوامع يا ابن عمّ قال اشهد أن لا إله الّا اللّه و اشهد انّ محمّدا رسول اللّه « 2 » و تمامت اين ابيات من نوشتم ، شعر :
ترانا سكوتا و الشّهيد بفضلنا * عليهم جهير الصّوت في كلّ مجمع بأنّ رسول اللّه لا شكّ جدّنا * و نحن بنوه كالنّجوم الطّوالع
به همين سبب و ساير اسباب امام علىّ بن محمّد الهادى را عليهما السّلام شهيد كرد ، و شب و روز بخمر و زمر و فجور و مجون مشغول بود . در كتاب نوادر اصمعى از احمد بن صالح دمشقى بروايت آورده است كه يوسف بن عبد اللّه گفت از بحترى شنيدم كه براى متوكّل جعفر قصيدهء كه مشهورست : عن ايّ ثغر تبتسم ، گفته بودم و اند ماه مجاور آستانه بودم تا مگر فرصت عرض يابم و از آنكه او شاعران را بار ندادى و معرفت نداشت ميسّر نشد روزى بدهليزى از دهاليز نشسته بودم نحرير خادم بيرون آمد « 3 » مرا گفت يا بحترى امروز تراست ، كار ساز تا ترا درون برم ، گفتم قرب سالى است تا من كار ساختم و قصيده در آستين دارم « 4 » ، مرا دست گرفت از دهليز بمقصوره و از مقصوره بدهليز ميبرد تا سيصد
هامش
( 1 ) - در اصل : يهوى . ( 2 ) - از اينجا تا آخر قطعهء عربى از ساير نسخ افتاده و فقط در الف هست ( 3 - 4 ) - اين جزء از عبارت فقط در الف هست