تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ طبرستان ( فارسى ) — صفحة 208

مساهمون:

ص٢٠٨
از وى نبشتند تا مثال نوشت بمحمد بن خالد كه كهستان او جمله باز ستاند ، محمّد خالد از ضعف حال خويش با او مقاومت نتوانست نمود ، حال خليفه را معلوم شد ، كسى طلبيد كه براى مالش و استيصال شاپور بولايت فرستد ، منجّم بزيست حاضر بود ، مازيار را ذكر كرد و گفت براى بندگى مواقف مقدّسه طالع او موافقست ، مأمون بكهستان او را نامزد كرد و موسى بن حفص را بهامون ، و خليفه بر موسى حفص خشم گرفته بود و او را از ولايتى معزول كرده ، پيش مازيار آمد و با او عهد كرد بر موافقت و مخالصت تا او را درخواست كند ، چون با همديگر بطبرستان رسيدند بر مازيار خلايق جمع آمدند و بمدّت نزديك سپاهى آراسته عرض داد و بطلب شاپور بپريم شد و با او مصاف داد و او را بگرفت و بسلاسل و اغلال ببست و پيش موسى فرستاد كه ظفر يافتم و او را بند كرد ، شاپور چون بدانست كه مازيار او را بخواهد كشت پنهان بموسى قاصد فرستاد كه مرا با دست خويش گيرد تا ترا صد هزار درهم خدمت كنم ، موسى جواب داد كه طريق خلاص تو آنست كه گويى مسلمان شدم و مولى امير المؤمنين‌ام ، و چون اين پيام داد انديشه كرد كه ازين حال مازيار وقوف يابد و پوشيده نماند و معاهدهء ايشان را نقض و انحلال شود و وحشتى و فتنهء تولّد كند ، چون مازيار را ديد ازو باستنطاق سؤال كرد كه اگر شاپور اسلام پذيرد و صد هزار درهم خدمت كند خليفه را چه گويى ، مازيار خاموش مىبود و جواب اين سخن نداد ، از همديگر جدا گشتند آن شب سر شاپور بر فرمود گرفت و بامداد پيش موسى فرستاد ، موسى برو متغيّر شد و او از آن انديشه كرد كه بعوض موسى خليفه كسى ديگر را فرستد بقهر او ، بعذر و استغفار پيش موسى آمد و خدمتيها آورد و عهد تازه كردند و چهار سال طبرستان برين قرار بماند تا موسى فرمان يافت و محمد بن موسى بعوض پدر بنشست و مازيار ازو حسابى نگرفت و بكوه و دشت حكم او يكسان شد و برادر شاپور قارن بن اصفهبد شهريار با جملهء باوندان و مرزبانان رز ميخواست و فرشواد و مرزبان تميشه برو كينه‌ور گشتند و شكايت ظلم و تغلّب او بمأمون نبشته تا مثال رسيد كه مازيار به حضرت آيد ، جواب نوشت كه من اين ساعت بغزو ديالم مشغولم و لشكر بر گرفت ، بچالوس شد و از جمله معارف و ارباب آن نواحى نوا بستد و بضرورت همه